|
از شادی لبریز...
Created: 1 سال پیش
آسیمه سر گذشتم از آبادیها
به آنجا که می گویند کویر است به آنجا که حکایت حزن و دلتنگی ریگها به سفر از آبادی ام واداشته بود آنگاه رسیدم که از شادی لبریز بود ریگستان و شادمانه می خواندند به عطر رد پایی - همه دست افشان - و غمی را در آن پهنه جایی نبود - و نه نیرنگی - هر چه بود آبادانی و همه آباد و شور انگیز ناخواسته در پی چیزی بودم که کویرش می خواندند نشانی اش را داشتم اما اثری از آن گمشده نبود با این همه احساسش می کردم گویی که در همان نزدیکی ها بود و یا شاید نزدیک تر از نزدیکی آنقدر نزدیک که به من چسبیده بود اما نه ، گویی که در من بود آری در تنگی قفسه سینه احساسش کردم خودش بود با همان نشانه ها با همان دلمردگی با همان پژمردگی با همان آوای یأس با همان نیرنگ سراب شگفتا کویر من بودم |
