|

اومدنت رو ندیدم توی خودم هستم و متوجه حضورت نمیشم اما تو مثل همیشه گرم گرم سلام می كنی اونقدر گرم كه یاد نون داغ بربری توی سفره صبح جمعه می افتم بهم نزدیك می شی چهره ات رو نمی بینم چون پشتم بهته اما تو منو از پشت خوب تماشا می كنی....اینو حس می كنم گرمای نگاهت سنگینی اونا رو حس می كنم....
دستاتو دور شونه هام حلقه می كنی از پشت سرم می آیی نزدیكتر و صورتت رو می گذاری روی گودی شونه هام و آروم توی گوشم زمزمه می كنی مثل همیشه تبسمی روی لبام جاری میشه و تو ادامه میدی جسورتر می شی و می آیی جلوتر دستهات می آن پایین و دور كمرم حلقه می شن گرمای تنت تن خسته ام رو به آتیش می كشونه
صورتت رو توی موهام مخفی می كنی و نفس عمیق می كشی مثل همیشه شوری پنهان توی رگهام موج می زنه.... چقدر دلنشین
بر می گردم تا با نگاهت یكی بشم چشم در چشم هم نگاهم در چشمان خالی تو فرو می نشینه لبخندی می زنی و می گی سایه وقت رفتنه آماده ای ؟ و من به شنل سیاهت و چشمای سرخت نگاه می كنم به اتاقم هم .... و چه زود دل كندم انگار هیچ چیز این زمین نتونسته منو اسیر كنه .....تنها پنجره است كه نگاهم رو به خود می كشونه یه عمر انتظار ....ولی چه فایده.... صدات توی گوش جانم می نشینه ....سایه جان وقت رفتنه باید هر چی زودتر خودمون رو به جشن مردگان برسونیم.... و من راه می افتم بی هیچ اختیاری و خودمو به سرمای تو كه هر لحظه بیشتر و بیشتر می شه می سپارم
روی گونه هام بوسه ای می نشانی سرد و مرطوب یاد آب كفن مرده و سرمای مرگ تنم رو مور مور می كنه یاد شب اول قبر و تنهایی بی پایان كه از اول عمر دست به گریبانم می روم همراه با مرگ تا به دیار تاریكی ها و جشن مردگان برسم می روم تا به پایان برسد این شب و روز و این انتظار |