ستاره مشرقی
گروه: ستاره مشرقی
رهبر گروه : ستاره جون
تاسیس : 25 خرداد 1390
ایران بیستی عزیز - با توجه به درخواستهای زیاد همراهان همیشگی ایران 20 مبنی بر راه اندای مجدد سیستم پرداخت ، امکان پرداخت انلاین در سایت فراهم شده است . لطفا برای شارژ حساب خود به قسمت بالا صفحه موجودی - افزایش اعتباربیستک مراجعه کنید.
زندگي را با عشـق نوش جان بايد کرد ( * )

زندگي را با عشـق نوش جان بايد کرد ( * )

Asal.a زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند
واز صحنه رود
صحنه پیوسته بجــــــــــــــــــاست
خرم ان نغمه ک مردم بسپارند به
یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد
۱۹ اسفند ۱۳۹۰ - ساعت ۱۶:۳۴

پیمان فرزان گفت: رو براهی؟
گفتم: رو به تمام بیراهه های دنیا !!!!
۱۶ آبان ۱۳۹۰ - ساعت ۱۰:۱۴

پیمان فرزان وقتی پایان داستان

دستان مهربان تو نباشد
بگذار قصه گو هر طور که می خواهد
داستان را ادامه دهد...

۰۱ آبان ۱۳۹۰ - ساعت ۱۸:۵۴

::مــومــنـی:: اومدم تا..... خدایا
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.
نگاهی ،
یادی ،
تصویری ،
خاطره ای
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد
روزی چقدر عاشق بودیم
۱۷ مهر ۱۳۹۰ - ساعت ۱۴:۲۴

نازیلا زندگی کتاب پر ماجرایی است.پس به خاطر یک برگش تمام کتاب رو پاره نکن
۱۳ تیر ۱۳۹۰ - ساعت ۸:۱۲

بهزاد زندگی را اشکی بیش نمی دانم پس بگذار با اشک چشمانم بنویسم : دوست دارم
۰۱ تیر ۱۳۹۰ - ساعت ۲:۱۵

احمد مهرورز
کاش ...
کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد ...
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد ...
کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردن آن نیازی به شهامت نبود ...
کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود ...
کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد ...
و ای کاش دوستی به قدری حرمت داشت که شکستنش به این زودی ها رخ نمیداد
۳۱ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۰۱

مون لایت نگه دارید !

می خواهم پیاده شوم ...

من دیگر این بازی نابرابر زندگی را

ادامه نمی دهم ! ...
۳۱ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۰۱

محمد رضا عفتی زندگی آب روان است
روان می گذرد
هر چه تقدیر من و توست
همان می گذرد
۳۰ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۰۸

امین محمدی شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا
۱۷ آبان ۱۳۹۰ - ساعت ۲۱:۲۷

صفحه 1 از 3 1 2 3

مدیران گروه
گروه های بروز شده

>> > >>>گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد>> > >و...


در این گروه سعی میشه فقط و فقط حرفای قشنگ و ا...


>>>تقدیم به همه گل های ایران بیست... توی زمون...


>>>ما شبی خواستیم کاری بکنیم> توی برفا کلبه ا...