کلبه برفی
گروه: کلبه برفی
رهبر گروه : شاهین شاه
تاسیس : 30 مهر 1390
داستان نویسی

این مبحث اینگونه است که یک نفر یک یا چند خط شروع میکنه به نوشتن و نفر بعدی هم چند خط به نوشته نفر قبلی اضافه میکنه
و همینطور الا آخر
تا جایی که دیگه داستان  تکراری بشه
که باز دوباره با یه داستان دیگه این مبحث شروع میشه
امیدوارم که از این مبحث خوشتون بیاد
درضمن لازم نیست خیلی ادبی و حرفه ای بنویسید
هرجور که راحتید و دوست دارید بنویسید

صدف ت هوا ابری و من با چشمای تر....دوباره بدون تو میرم سفر...

سفری دورو و محو در خیال..آه ه ه میروم بی تو شکسته بال....... صدف با چشامی تر زمزمه کنان راهی خونه و دیار خودش بود..... بالاخره داشت غم و غصه ی سالهای دور از خانه و دربدر..صدف می رود با کولباری از خاطره های خوب و بد و تجربه های شیرین که میدونست حالا دیگه باید خودش رو به نداشتن اونا عادت بده ....نرفته دلتنگ بود ..... صدای گوشی اونو از دنیای خیال بیرون اورد...


چند ساعت از مکالمه تلفنی اون میگذشت...
هنوز بدنش می لرزید...
عضلات صورتش به شکل یه لبخند قدیمی شیرین در اومده بود.. لبخندی که سال ها قبل وقتی فهمید برای اولین بار پسری رو میبینه که با تمام وجود سال ها مخفیانه دوسش داشته روی لبش نشسته بود.. انگار سال ها این لبخند منجمد شده بود و حالا دوباره صدایی گرم آبش کرده بود...

خوشحال بود ازینکه برمیگرده.. اما ... اما اونی که تموم این سال ها باهاش تو این کشور غریب مونده بود چی مشد؟ کسی که به خاطر اون حاضر شده بود این همه سال غم غربت رو تحمل کنه؟ چرا باید برمیگشت؟ اون پسر که الان ازدواج کرده بود؟ اینطوری زندگی خودش و اون خراب میشد.. نمی دونست چی کنه...

حالا قطره های سرد اشک روی صورتش میچکید بدون اینکه لبخندش محو شه.قلبش تند تر می زد...باید بین موندن و رفتن یکی رو انتخاب میکرد.. یه انتخاب سخت که سال ها پیش رفتن رو انتخاب کرده بود....

از توی جیب بغل کیفش یه حافظ کوچیک که یادگار اولین دیدارشون بود رو در اورد کتاب کوچیکی که تو لحظه های سخت زندگیش با خوندن و تفعل زدن به اون اروم میگرفت
چشمای خیسش رو بست و با دستای لرزونش باز یه صفحه رو باز کرد :

"ما را که درد عشق و بلای خمار کشت یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت عیسی دمی کجاست که احیای ما کند"
۱۰ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۰۱

پاسخ ها
بابک.Babi
  |  
۱۳۹۸/۰۱/۲۶ - ۱۳:۳۸
هییییی ...از ته دل آهی کشیدم...مرور خاطرات هم قشنگه واسه من و هم درد آور...مثل برگ زدن صفحات آلبوم قدیمی و دیدن عکس های سیاه و سفید و گاها رنگی...من عاشق سکوت و آرامش مرد بارانی بودم و...
کیان(امپراطور ایران20) هوا ابری و من با چشمای تر....دوباره بدون تو میرم سفر...

چند ساعت از مکالمه تلفنی اون میگذشت...
هنوز بدنش می لرزید...
عضلات صورتش به شکل یه لبخند قدیمی شیرین در اومده بود.. لبخندی که سال ها قبل وقتی فهمید برای اولین بار پسری رو میبینه که با تمام وجود سال ها مخفیانه دوسش داشته روی لبش نشسته بود.. انگار سال ها این لبخند منجمد شده بود و حالا دوباره صدایی گرم آبش کرده بود...

خوشحال بود ازینکه برمیگرده.. اما ... اما اونی که تموم این سال ها باهاش تو این کشور غریب مونده بود چی مشد؟ کسی که به خاطر اون حار شده بود این همه سال غم غربت رو تحمل کنه؟ چرا باید برمیگشت؟ اون پسر که الان ازدواج کرده بود؟ اینطوری زندگی خودش و اون خراب میشد.. نمی دونست چی کنه...

حالا قطره های سرد اشک روی صورتش میچکید بدون اینکه لبخندش محو شه.قلبش تند تر می زد...باید بین موندن و رفتن یکی رو انتخاب میکرد.. یه انتخاب سخت که سال ها پیش رفتن رو انتخاب کرده بود......
۱۲ شهریور ۱۳۹۷ - ساعت ۱۶:۴۴

صدف ت هوا ابری و من با چشمای تر....دوباره بدون تو میرم سفر...

سفری دورو و محو در خیال..آه ه ه میروم بی تو شکسته بال....... صدف با چشامی تر زمزمه کنان راهی خونه و دیار خودش بود..... بالاخره داشت غم و غصه ی سالهای دور از خانه و دربدر..صدف می رود با کولباری از خاطره های خوب و بد و تجربه های شیرین که میدونست حالا دیگه باید خودش رو به نداشتن اونا عادت بده ....نرفته دلتنگ بود ..... صدای گوشی اونو از دنیای خیال بیرون اورد...

الو.....الو ...اونطرف خط یکی از اساتید کالجی بود که صدف ۱ سال پیش ازش فارغ التحصیل شده بود ....

صدف با تعجب و نگرانی گفت بله .... استاد با صدای پر از هیجان گفت دکتر منم ......
۲۲ خرداد ۱۳۹۷ - ساعت ۱۶:۱۱

صدف ت هوا ابری و من با چشمای تر....دوباره بدون تو میرم سفر...

سفری دورو و محو در خیال..آه ه ه میروم بی تو شکسته بال....... صدف با چشامی تر زمزمه کنان راهی خونه و دیار خودش بود..... بالاخره داشت غم و غصه ی سالهای دور از خانه و دربدر..صدف می رود با کولباری از خاطره های خوب و بد و تجربه های شیرین که میدونست حالا دیگه باید خودش رو به نداشتن اونا عادت بده ....نرفته دلتنگ بود ..... صدای گوشی اونو از دنیای خیال بیرون اورد...

الو.....
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ - ساعت ۱۸:۳۱

صدف ت هوا ابری و من با چشمای تر....دوباره بدون تو میرم سفر...

سفری دورو و محو در خیال..آه ه ه میروم بی تو شکسته بال....... صدف با چشامی تر زمزمه کنان راهی خونه و دیار خودش بود..... بالاخره داشت....
۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ - ساعت ۲۲:۱۵

صدف ت هوا ابری و من با چشمای تر....دوباره بدون تو میرم سفر...
۱۸ بهمن ۱۳۹۶ - ساعت ۲۱:۲۳

نازنین
۱۰ آذر ۱۳۹۶ - ساعت ۰:۴۹

نازنین هوا باز سرد شده و باز هوای کلبه و قدیم به سرم زده بود ...به یاد خاطرات دورهمی دوستان در فصل سرد در کلبه برفی افتادم..

به اون روزایی که صبح اول صبح میومدم منتظر میشستم تا شاهین شاه کلبه بیاد و با اشعار طنزگونه اش دل ما را شاد کند..همه در کلبه برفی می نشستیم و در کنار آتش اشعار ناب دوستان دلگرم میشدیم..
بینمون یه دوستی عمیق بود . یه احترام بزرگ تا اینکه.....
فصل سرد زمستونی تموم شد و فصل بهار رسید و هرکدام از بچه ها از کلبه برفی کم کم دور شدند و به سمت..
به سمت سرنوشتون رفته بودند....اما هر از گاهی وقتی اسوده میشدند از روزمرگیها و دغدغه هاشون دلشون هوایی کلبه میکرد و....میومدن به دوستانشون سر میزدن تو کلبه برفی و باهم با زبان شعر حرف میزدن..تک تک بچه ها تمام دیوارهای کلبه را با قلم زیباشون یادگاری نوشتن..
۱۱ آبان ۱۳۹۶ - ساعت ۲۰:۵۷

صدف ت هوا باز سرد شده و باز هوای کلبه و قدیم به سرم زده بود ...به یاد خاطرات دورهمی دوستان در فصل سرد در کلبه برفی افتادم..

به اون روزایی که صبح اول صبح میومدم منتظر میشستم تا شاهین شاه کلبه بیاد و با اشعار طنزگونه اش دل ما را شاد کند..همه در کلبه برفی می نشستیم و در کنار آتش اشعار ناب دوستان دلگرم میشدیم..
بینمون یه دوستی عمیق بود . یه احترام بزرگ تا اینکه.....
فصل سرد زمستونی تموم شد و فصل بهار رسید و هرکدام از بچه ها از کلبه برفی کم کم دور شدند و به سمت..
به سمت سرنوشتون رفته بودند....اما هر از گاهی وقتی اسوده میشدند از روزمرگیها و دغدغه هاشون دلشون هوایی کلبه میکرد و....
۱۰ آبان ۱۳۹۶ - ساعت ۱۸:۴۷

نازنین هوا باز سرد شده و باز هوای کلبه و قدیم به سرم زده بود ...به یاد خاطرات دورهمی دوستان در فصل سرد در کلبه برفی افتادم..

به اون روزایی که صبح اول صبح میومدم منتظر میشستم تا شاهین شاه کلبه بیاد و با اشعار طنزگونه اش دل ما را شاد کند..همه در کلبه برفی می نشستیم و در کنار آتش اشعار ناب دوستان دلگرم میشدیم..
بینمون یه دوستی عمیق بود . یه احترام بزرگ تا اینکه.....
فصل سرد زمستونی تموم شد و فصل بهار رسید و هرکدام از بچه ها از کلبه برفی کم کم دور شدند و به سمت..
۰۸ آبان ۱۳۹۶ - ساعت ۱۵:۲۹

صفحه 1 از 30 1 2 3 4 5 6 ...

30


گروه های بروز شده

>> > >>>گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد>> > >و...


>>>ما شبی خواستیم کاری بکنیم> توی برفا کلبه ا...


> آمده ایم تا در کنار هم بهترین لحظاتمون رو ت...


از روی مهر این گروه رو با پیشنهادات در مورد ک...