دلم را ورق می زنم ...
گروه: دلم را ورق می زنم ...
رهبر گروه : صدف ت
تاسیس : 4 خرداد 1392
دلم را ورق می زنم ...





فرشید ..............
تورا دل دادم ای دلبر، شبت خوش باد من رفتم
تو دانی با دل غمخور، شبت خوش باد من رفتم
اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم
گرفتم هجرت اندر بر، شبت خوش باد من رفتم
ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا
زهی جادو، زهی دلبر، شبت خوش باد من رفتم
میان آتش و آبم، از این معنی مرا بینی
لبات خشک و چشم تر، شبت خوش باد من رفتم
بدان راضی شدم جانا، که از حالم خبر پرسی
از این آخر بود کمتر؟ شبت خوش باد من رفتم
۰۳ اسفند ۱۳۹۸ - ساعت ۱۰:۵۷

فرشید <

خوش بحالت غريبه!!!
دنياي کسي هستي ک دنياي من است…
چنان در تو غرق شده ک بخاطر تو مرا ناديده ميگيرد….
مرا…. اشک هايم را…. دلتنگي هايم را…. غم هايم را….بغض هايم را….
ميبيند و چشم هايش را ميبندد….
فقط بخاطر توووووو….
من مغرور را به جايي رساندي….
ک همه وجودم را بغض فرا گرفته….
بغض حسادت به تو!!

خوشبحالت غريبه….
۲۷ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۰۶

فرشید یه وقت به سرت نزند!
ڪه شعرهایم را بتڪانی…
چرا ڪه رسوا خواهم شــــــــــــد…!
و همه خواهند دید!!
لحظه لحظه تــــ♥ــو را در میان واژه هایم!!!… ♥♥♥
۲۴ بهمن ۱۳۹۸ - ساعت ۱۱:۳۳

فرشید دستت را بـہ من بدہ
تا بگیرم
نبض اضطرابت را
تا آرام ڪنم
پریشانے احوالت را…
با من باش
و ؋ـراموش ڪن
غم از دست دادن دیروزت را…
آیندہ دستان من و توست
وقتے در هم گرہ خوردہ اند….
۲۴ بهمن ۱۳۹۸ - ساعت ۱۱:۳۲

فرشید ♥امشب به دور از تمام دغدغه ها با من باش
بگذار آغوشت دوباره
…….
بهشت را از من برهاند
بهشت آغوشت را با هیچ بهشت دیگرے عوض نمیڪنم
وقتے ڪه آغوشت
تمام غم هایم را به فراموشے مے سپارد ♥♥♥
۲۴ بهمن ۱۳۹۸ - ساعت ۱۱:۳۰

فرشید کلماتم را
در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون
۱۹ بهمن ۱۳۹۸ - ساعت ۷:۳۵

فرشید بی حضور تو
در انتظار توام
در چنان هوایی بیا
که گریز از تو ممکن نباشد
تو
تمام تنهایی‌هایم را
از من گرفته‌ای
خیابان‌ها
بی حضور تو
راه‌های آشکار
جهنم‌اند
۱۹ بهمن ۱۳۹۸ - ساعت ۷:۳۵

فرشید هوا سرد است
من از عشق لبریزم
چنان گرمم
چنان با یاد تو در خویش سرگرمم
که رفت روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است
هوا سرد است اما من
به شور و شوق دلگرمم
چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟
تو را هر شب درون خواب می‌بینم…
تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم
و وقتی از میان کوچه می‌آیی
و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم
به خود آرام می‌گویم:
دوباره خواب می‌بینم!
دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد
بیا…
من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم
۱۹ بهمن ۱۳۹۸ - ساعت ۷:۳۴

فرشید ♥ آنقدر دوستت دارم ڪه
یادم نمے آید از ڪجا شروع شد!
داستان ما نه شروع دارد و نه پایان!
تو یڪهو پایت را
همان جایے گذاشتے ڪه باید میگذاشتی!
دیگر هم از من نپرس تا ڪے دوستم داری!?
مگر میشود جلوے راه اقیانوس ها را بست!
مگر میشود جلوے خورشید
چیزے قرار داد ڪه دیگر نتابد!
براے دوست داشتن هاے من
هیچ پایانے وجود ندارد!
اگر تو نباشے و حتے اگر تو نخواهی!
این نویسنده داستان خودش را مینویسد!!! ♥♥♥
۱۵ بهمن ۱۳۹۸ - ساعت ۱۹:۱۶

فرشید ♥لحن لبهایت
چه استادانه میشڪند
همهمۀ سڪوتم را همیشه
و من چه نا آگاهانه
تـــو را با واژه هاے پر سرو
مے نویسم
وقتے از تــــو مے سُرایم
ڪلمات در برابر چشمانم مے رقصند
در شعر من حضورت
موسیقے لطیفے ست ڪه جهانم را مے نوازد…
شڪ نڪن فقط تـــو ♥
۱۵ بهمن ۱۳۹۸ - ساعت ۱۹:۱۵

صفحه 1 از 68 1 2 3 4 5 6 ...

68


مدیران گروه
گروه های بروز شده

>>>>>> دلم را ورق می زنم> > به دنبال نامی که ...


>>>تقدیم به همه گل های ایران بیست... توی زمون...


> آمده ایم تا در کنار هم بهترین لحظاتمون رو ت...


>>>ما شبی خواستیم کاری بکنیم> توی برفا کلبه ا...