dar ghame iran  
   

 
  درباره فیلم دایره زنگی
بهاره رهنما، گوهر خيرانديش
منتقدان سينماي ايران معمولا نگاه خوبي به فيلم هاي كندي و طنز ندارند و نوعي موضع گيري نسبت به چنين فيلم هايي ديده مي شود و در به وجود آمدن اين ديدگاه عوامل مختلفي نقش دارند كه يكي از آن ها سابقه فيلم هاي كمدي و طنز است.

در ايران كارگردانان جدي به ندرت سراغ طنز مي روند و داريوش مهرجويي از اين نظر يك استثناست. از چهره هاي جوان تر هم كمال تبريزي نيز چنين به شمار مي رود. اگر از اين استثناها بگذريم، در اغلب فيلم هاي طنز و كمدي، موضوع هاي مطرح شده، موضوع هايي دم دستي و عامه پسند است و فيلم ها در همين سطح مي ماند. نحوه روايت و كنش هاي فيلم نيز بر اساس كليشه هاي از پيش مشخصي با بازيگراني از پيش تعيين شده است.
در اين وضعيت "دايره زنگي" اولين فيلم بلند سينمايي پريسا بخت آور نيز يك استثناست. دايره زنگي از معدود فيلم هايي است كه هم عامه را راضي كرده است و هم خواص را. باران كوثري، گوهر خيرانديش، مهران مديري، محمدرضا شريفي نيا، امين حيايي و بهاره رهنما از بازيگران اين فيلم هستند.
اين فيلم را كه پرفروش ترين فيلم اكران نوروزي سينماهاي ايران شده است، اگر با "اخراجي ها" پرفروش ترين فيلم اكران نوروزي سال گذشته مقايسه كنيم، مي بينيم كه اخراجي ها فيلمي صرفا عامه پسند بود كه موفق نشد رضايت منتقدان و مخاطبان حرفه اي و فرهنگي سينماي ايران را راضي كند.
داستان فيلم بر اساس كليشه هاي خوب – بد و تحول بدها به سوي خوبي شكل گرفته بود كه به كمك حضور بازيگران پولساز و ديالوگ هاي مبتي بر جوك هاي مردمي به فيلمي پرفروش تبديل شد.
مهران مديري
دايره زنگي نيز اگرچه از بازيگران پرفروش تلويزيون بهره گرفته است و در ديالوگ نويسي هم به فروش و پسند مخاطب نظر داشته است، اما داستانش داستاني تازه و بديع است كه اثري از كليشه پردازي هاي رايج در آن نيست.
بدنه اصلي داستان در يك پشت بام مي گذرد. شخصيت هاي فيلم كه تعدادشان هم زياد است، همه در پشت بام گرد مي آيند تا داستان فيلم پيش برود و در ايران چه چيزي مي تواند اين همه آدم را به پشت بام بياورد؟
عاملي كه همه را به پشت بام مي كشاند، ماهواره است. ماهواره در اين فيلم نقش مهمي دارد، اما موضوع اصلي فيلم نيست. شايد بشود گفت، ماهواره خودش يك شخصيت است كه نسبتش با ديگر شخصيت ها در فيلم خيلي مهم است. ماهواره مي تواند اختلاف ها و تفاوت هاي آدم ها را در پشت بام به نمايش بگذارد.
در يك مجتمع مسكوني احتمالا در شمال تهران چند خانواده زندگي مي كنند كه با هم تفاوت هايي دارند. يك خانواده با پيشينه جنوب شهري كه پدر و مادر مذهبي اند و مخالف سرسخت ماهواره اما فرزندانشان از روابط معمول جوانان ايران برخوردارند و يكي از فرزندانشان فيلم مي سازد و فيلمي را براي ارائه به جشنواره هاي خارجي آماده كرده است.
باران كوثري
يك خانواده ديگر زني معلمي است با شوهر و دخترش كه آن ها نيز ماهواره ندارند و عليرغم علاقه شوهر و دختر، زن با خريدن ماهواره مخالف است و دليل اصلي اش واكنش هاي ديگران است كه چه خواهند گفت وقتي بفهمند خانم مدير ماهواره دارد.
خانواده ديگري نيز ماهواره ندارند و مرد خانواده مخالف خريدن ماهواره است، فقط به اين دليل كه در ايران قانوني نيست و مي گويد هر وقت قانوني شد خواهد خريد، اما پسرش به شدت خواهان خريد ماهواره است و همسرش هم از او حمايت مي كند.
بقيه خانواده ها ماهواره دارند، اما براي اغلب آن ها ماهواره تنها يك وسيله است در كنار وسايل ديگر، جز دو نفر كه براي آن ها وجود ماهواره خيلي مهم است، يكي يك سرهنگ بازنشسته شاهنشاهي است كه هر روز منتظر وقوع اتفاقي است و ديگري دختري ترانه سراست كه با لس آنجلسي ها كار مي كند و براي اين كه كنسرتش در لس آنجلس برگزار شود، در ايران سفره نذري انداخته است.
كارگردان شخصيت هاي متنوعي را گرد هم آورده است و با ايجاد يك درگيري كه ريشه اي سياسي و مذهبي دارد، همه شخصيت ها را به پشت بام مي كشاند. معلم و خانواده مذهبي با نصب ماهواره در پشت بام مخالف اند، هر يك به دليل خاص خود و همين باعث درگيري و آمدن شخصيت ها به پشت بام مي شود.
با اين كه همه شخصيت ها در پشت بام گرد آمده اند ولي خط اصلي داستان را دختري با ظاهر معصوم پيش مي برد كه اهل آن مجتمع نيست، بلكه همراه نصاب ماهواره پايش به آن مجتمع باز مي شود.
باران كوثري
بخش هاي پاياني فيلم با جستجوي پليس همراه است كه دنبال آن دختر مي گردند. او در حالي كه طلاها و پول هاي بسياري از ساكنان مجتمع سرقت كرده است، به موقع از مخمصه فرار مي كند، اما يكي از اصلاحاتي كه به فيلم تحميل شده است، در همين جاست. در نسخه اوليه دختر از چنگ پليس مي گريخت، اما در نسخه اصلاح شده پليس دختر را در اتوبوس مي يابد و حكم توقف اتوبوس صادر مي شود.
در اين فيلم بازيگران تلويزيوني هم بازي كرده اند و بخشي از موفقيت فيلم مرهون آشنايي مخاطبان ايراني با اين هنرپيشه هاست، ولي برعكس موجي كه براي استفاده از بازيگران تلويزيوني در سينماي ايران راه افتاده است، در اين فيلم از اين هنرپيش ها در نقش هايي مناسب استفاده شده و بازي هاي متفاوت و ويژه اي گرفته شده است.
 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  استقلال خلیج همیشه فارس
اميركبير‌خليج‌فارس‌را‌به‌استقلال‌رساند
ميراث فرهنگي_ با فتح قسطنطنيه در سال 857 قمري (1453 ميلادي) و فتوحات ديگري كه نصيب عثمانيان شد و تضاد و كشمكشي كه در پي آن طي سه قرن حكومت تركمانان و صفويان در ايران به وجود آمده راه هاي تاريخي تجارت شرق و غرب دچار ناامني و اغتشاش شد، از اين رو بازرگانان اروپايي و ماجراجويان مغرب زمين به دنبال راه هاي جديد، پس از كشف دماغه اميرنيك، سرانجام خود را به خليج فارس رساندند تا از آن طريق ابريشم، ادويه و ديگر كالاهاي شرقي را به قاره خود برسانند.

در سال 921 قمري برابر با 1515 ميلادي، يعني زماني كه توجه كانون هاي سياسي ايران به بخش هاي شمالي كشور معطوف بود، پرتغاليان جزيره هرمز را تصرف كردند. از آن پس رقابت هاي استعماري ميان اسپانيايي ها، انگليسي ها، هلندي ها و فرانسوي ها و به مرور، روس ها، آلماني ها، بلژيكي ها، سوئدي ها، نروژي ها و ترك هاي عثماني، منطقه خليج فارس را چند قرن پايگاه زد و خوردها و معاهداتي كرد كه در همه ماجراها، مرجع تصميم گيري قدرت سياسي و نظامي استعمار بود.


استعمارگران اروپايي به ظاهر براي تجارت و كسب منافع اقتصادي وارد خليج فارس شدند اما از همان آغاز، با سود جستن از نيروهاي نظامي پيشرفته، راه را براي برقراري سلطه سياسي خود باز كردند. به ويژه كه در درون «متروپل ها»، تحولات اجتماعي و صنعتي رو به گسترش بود و قدرت هاي فني و اقتصادي به دست آمده، تسلط بر سرزمين هاي ديگران را ضروري مي ساخت.

در سراسر منطقه اسلامي آسيايي غربي، از حلب تا بصره و از بصره تا بندرعباس و هرمز و از آن جا تا هند، همه جا رقابت وجود داشت، اما تنها قدرت نامشروعي كه از بطن بورژوازي مسلط اروپايي سر بر آورد، انگلستان بود كه مي توانست همه رقيبان را كنار زده و خود حاكم مطلق خليج فارس شود.

حضور اين دولت استعماري در همه جاي جهان به ويژه در سرزمين هاي مسلمان نشين، فرجامي نامبارك داشت. در دوره صفويه، سياستگران بي سياست ايران به دستور شاه عباس اول، بي آن كه به چگونگي و عواقب شوم همكاري با بيگانگان چندان كه بايد، آگاهي داشته باشند، مقدمات ورود انگليسي ها را به بهانه سركوبي و بيرون راندن پرتغالي ها فراهم آوردند اما بر اساس مستندات تاريخي، اين قدرت تازه نفس و برخوردار از انقلاب صنعتي اروپا، با تجهيزات دريايي و نظامي جديد، پس از بيرون راندن رقيبان، همانند «قدرت برتر»، در منطقه حاكميت يافت. به طور كلي در بخش جنوبي خليج فارس، دوران تحت الحمايگي آغاز و در بخش شمالي، پس از تفوق هلندي ها راه براي انگليسي ها هموار شد.

در دوره ضعف و آشفتگي شاه سلطان حسين صفوي در ايران، قبيله هاي عرب در خليج فارس با كمك عاملان استعمار، افزودن بر راهزني و مشكل آفريني، بر سواحل ايران نيز دست اندازي هايي كردند. البته، به نظر مي رسد كه نادرشاه به اين موضوع و خطرات ناشي از آن آگاه بوده و با خريد كشتي هاي جنگي و ساختن كشتي هاي جديد به دست كاردانان ايراني در بوشهر خواسته است تا قواي بحريه ايران را نيرومند كند و تا اندازه اي هم در اين كار توفيق يافته است. اما پس از قتل نادرشاه و در اوايل حكومت كريم خان زند، كارگزاران استعماري دولت هاي انگلستان و هلند در سال 1173 قمري برابر با 1759 ميلادي، كشور فرانسه در خليج فارس و آب هاي ساحلي بندرعباس حضور يافتند و براي برقراري تجارت، مذاكرات و اقداماتي كردند كه در حيات كريم خان مخاطرات چشمگيري ايجاد نكرد، اما پس از مرگ وي در سال 1193 قمري برابر با 1779 ميلادي، دوران آشوب و هرج و مرج ايران و آشفتگي بي حد و حصر خليج فارس آغاز شد. از سال 1215 قمري (1800 ميلادي)، با ورود سرجان ملكم به ايران براي انجام ماموريت هاي سياسي، نفوذ استعماري انگلستان افزايش يافت. تنها در دوره كوتاه زمامداري ميرزا تقي خان امير كبير بود كه دولت ايران توانست در امور خليج فارس استقلال نشان دهد به طوري كه در برابر دسيسه هاي استعماري پايداري كرده و تسليم مطامع بيگانگان نشود.

در هر حال انگلستان با تاسيس شركت هند شرقي بريتانيا و گسترش فعاليت آن توانست حل و فصل همه امور خليج فارس را به بهانه هاي گوناگون در دست گيرد و با ايجاد سلطه بر سراسر منطقه خاورميانه عربي، بدون گذر از دماغه اميرنيك، با اروپا ارتباط برقرار سازد. البته در همه فعل و انفعالات استعماري، روند فرهنگي تاريخ ساخته خليج فارس كه در آغاز از آن سخن به ميان آمد، در هم ريخت و بيشترين زيان ها متوجه ساكنان شمالي منطقه يعني ايرانيان شد.

استعمار انگلستان با اين كه تلاش كرد تا از خليج فارس نخست، به عنوان گذرگاه استفاده كند، اما در حقيقت مستعمره ساختن ايران را در انديشه مي پروراند. در چارچوب موازنه هاي امپرياليستي، ملت ايران هم گاهي با مقاومت هاي ضد استعماري رو به رو مي شد اما، در ناحيه جنوبي، مستعمره سازي مستقيم هم صرفه اقتصادي نداشت و هم در احساس ضد بيگانه ساكنان با ديدنشين تسهيلاتي به وجود نمي آورد. پالمرستون، وزير خارجه انگلستان و از مغزهاي متفكر استعمار آن كشور در سال 1838 ميلادي عنوان كرده است.»

«ما وظيفه داريم خليج فارس را زير سلطه نيروي دريايي خود درآوريم به طوري كه هيچ قدرتي نتواند با ما به رقابت برخيزد و در اين راه بايد روشي اتخاذ كنيم كه از لحاظ مالي گران نباشد.»

اين برنامه كه براي ساكنان خليج فارس به ويژه ايرانيان، بس گران تمام شد، از زبان «سرآرنولد ويلسن» از تاريخ نويسان مشهور چنين آمده است:

«مدت يك قرن است كه، انگلسي ها خليج فارس را به زور اسلحه و شمشير خود مبدل به منطقه اي امن و آرام ساختند مي توان گفت هيچ يك از عمليات ما در نقاط ديگر جهان مثل اقداماتي كه در خليج كرده ايم مفيد و رضايت بخش نبوده است. از جمله كارهايي كه ما در اين منطقه كرده ايم، اين كه آشيان دزدان دريايي خليج را ويران ساختيم، قلاع و استحكامات آنان را متصرف شديم و مجازات آنان را نابود ساختيم و برده فروش را منع كرديم و از آوردن كنيز و غلام از سرزمين آفريقا به شدت جلوگيري نموديم و ميان آنان عهد نامه هاي مودت منعقد ساختيم و آنها را ناگريز به رعايت اين معاهدات كرديم، تا جايي كه امروز مشايخ مزبور به نام «مشايخ صلح طلب» عمان معروف شده اند.

پس از اين كه شيوخ عرب را با هم آشتي داديم و صلح را تا مدتي مدير ميان آنها برقرار ساختيم، آن گاه معاهداتي با آنها منعقد نموديم كه به موجب آن حمايت و سيادت دولت انگلستان را بر خود به رسميت شناختند. پس از اين بحرين را تحت الحمايه كرديم و روابط مخصوص با كويت برقرار نموديم. ما قرا و قصاب بوميان را در موقع چيدن خرما از دستبرد و غارت مصون ساختيم و امنيت و آرامش را در هنگام صيد سالانه مرواريد برقرار داشتيم و قيمت اعظم نواحي خليج را مساحي و نقشه برداري كرديم.»

ساكنان عرب تبار خليج فارس نسبت به ايرانيان، حتي در دوره شكوفايي تمدن اسلامي، بسيار اندك بودند. استعمار انگلستان در آغاز، با تشويق و ترغيب شيوخ و به مرور با قدرت نمايي هاي اقتصادي و سياسي كه گاهي با توسل به نيروي نظامي بود، در دگرگوني سيماي دموگرافيك و اجتماعي منطقه، موفق شدند.

توده هاي ساكن منطقه در همان ساختارهاي كهن و رفتارهاي سنتي و انديشه هاي قديمي باقي ماندند و آمد و شد خارجيان در آنان تاثيري نگذاشت و حتي در دوره اي كه پيدا شدن نفت و غارت آن، مراودات را بيشتر كرد، باز هم تغييرات در خلق و خوي آنان بطئي بود و اين امر شايد در دنياي استعمار زدگان بي نظير باشد.

ساكنان جنوبي خليج فارس كمابيش، در همان زندگي قبيله اي و زد و خوردهاي عشيره اي و اختلافات سلف، روزگار مي گذراندند. به تبار، عشيره و خانواده خود تعصب داشتند و مانند اكثر باديه نشينان، مغرور، حساس و اميدوار بوده، به خود اتكا داشتند و با طبيعت خشك و حيوانات گزنده و درنده، جسورانه نبرد مي كردند. يعني در هماهنگي كامل با طبيعت به سر مي برند. حتي نام هايي كه برگزيده بودند، مثل كويت (مصغر كوت به معناي قلعه)، دبي (ملخ كوچك)، فجيره (فجر كوچك)، دحلان (فرورفتگي ها) و سنجه (شوره زار) نشانگر اين هماهنگي بود.

آنان نسبت به بيگانان، بدگمان بوده و از آنان دوري مي كردند، زندگي را در جماعت خود جست و جو مي كردند و شيخ، نماينده فرهنگي، ديني، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و نظامي آنان در سراسر جنوب خليج فارس به شمار مي رفت.

اگر در بحرين، تبعيت از شيخ ضعيف است، به سبب ترويج تشيع در ميان ساكنان آن، اعم از عرب ايراني از يك سو و نفوذ زياد ايرانيان و پيشينه اقامت آنان در آن جزيره از سوي ديگر و آشنايي ساكنان آن جا با نظام هاي كشاورزي و نيمه صنعتي است.

روي هم رفته، اعراب منطقه، از كويت تا راس الخيمه، وحدت و اشتراك تاريخي نداشتند. به رغم تحرير در قانون اساسي امارات، كارگزاران استعماري بريتانيا و گاهي فرانسه و ديگر كشورهاي سلطه گر اروپايي، با سياست استعماري خود با ساكنان اين منطقه به طور جداگانه يا متحد، روابط گوناگوني برقرار كردند و به همين منظور، در ارتباط با هندوستان و در مبارزه با «دزدان دريايي»، گاه شيخي را به كلي از صحنه خارج كرده شخص مطمئن ديگري را به شيخي برگزيدند. برقراري ارتباط با ساكنان جنوبي خليج فارس براي كارگزاران استعمار بريتانيا، حياتي بود چون در غير آن صورت، هيچ گاه از حملات آنان در امان نبودند.

اواخر قرن هجدهم كه دوران رشد بورژوازي استعمارگرانه انگلستان و رويارويي آن با فرانسه است، اعراب فقير جنوب، در راهزني، بيش از گذشته جسور شدند به گونه اي كه انگلستان مجبور شد تا به حفظ منافع خود بينديشد و با كنار آمدن و تقويت كردن و به رسميت شناختن شيوخ حاكم منطقه، رقيبان خود را از ميدان رقابت استعماري دور كند.

استعمار بريتانيا در همين منطقه، واحدهاي كوچك را بر واحدهاي بزرگ ترجيح مي داد و به اختلاف هاي پيچيده و حل ناشدني واحدهاي كوچك با يكديگر، علاقه مند بوده و در گسترش آنها كوشش مي كرد به طوري كه سياست استعمار در دوره اي، بر ضد عربستان سعودي كه واحدي قوي تر بود، شكل گرفت و وهابيت براي مدت كوتاهي سركوب شد.

شيوخ عرب كه آشكارا با هم اتحاد كردند، همواره، در رقابت و اختلاف زندگي داشتند كه ريشه در ساخت نظام قبيله اي داشته گاهي استعمار انگلستان به صور گوناگون آن را به وجود مي آورد يا در بزرگ كردن آن كوشش مي كرد. شيخ بر كل قبيله حاكميت نام داشت و هر نوع سازش او با بيگانه، افراد قبيله را به اطلاعات وا مي داشت.

تنها پس از مرگ شيوخ بر سر جانشيني، رقابت هايي به وجود مي آمد. در تمامي اين مدت، اگر شيخي از خود استقلال نشان مي داد و به تبعيت از استعمار تن در نمي داد، در همين تحريكات مستقيم يا غير مستقيم نابود و شيخ يا مطيع تري جانشين وي مي شد.
منبع:
خليج فارس نوشته دكتر ناصر تكميل همايون


 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  استقلال خلیج همیشه فارس
اميركبير‌خليج‌فارس‌را‌به‌استقلال‌رساند
ميراث فرهنگي_ با فتح قسطنطنيه در سال 857 قمري (1453 ميلادي) و فتوحات ديگري كه نصيب عثمانيان شد و تضاد و كشمكشي كه در پي آن طي سه قرن حكومت تركمانان و صفويان در ايران به وجود آمده راه هاي تاريخي تجارت شرق و غرب دچار ناامني و اغتشاش شد، از اين رو بازرگانان اروپايي و ماجراجويان مغرب زمين به دنبال راه هاي جديد، پس از كشف دماغه اميرنيك، سرانجام خود را به خليج فارس رساندند تا از آن طريق ابريشم، ادويه و ديگر كالاهاي شرقي را به قاره خود برسانند.

در سال 921 قمري برابر با 1515 ميلادي، يعني زماني كه توجه كانون هاي سياسي ايران به بخش هاي شمالي كشور معطوف بود، پرتغاليان جزيره هرمز را تصرف كردند. از آن پس رقابت هاي استعماري ميان اسپانيايي ها، انگليسي ها، هلندي ها و فرانسوي ها و به مرور، روس ها، آلماني ها، بلژيكي ها، سوئدي ها، نروژي ها و ترك هاي عثماني، منطقه خليج فارس را چند قرن پايگاه زد و خوردها و معاهداتي كرد كه در همه ماجراها، مرجع تصميم گيري قدرت سياسي و نظامي استعمار بود.


استعمارگران اروپايي به ظاهر براي تجارت و كسب منافع اقتصادي وارد خليج فارس شدند اما از همان آغاز، با سود جستن از نيروهاي نظامي پيشرفته، راه را براي برقراري سلطه سياسي خود باز كردند. به ويژه كه در درون «متروپل ها»، تحولات اجتماعي و صنعتي رو به گسترش بود و قدرت هاي فني و اقتصادي به دست آمده، تسلط بر سرزمين هاي ديگران را ضروري مي ساخت.

در سراسر منطقه اسلامي آسيايي غربي، از حلب تا بصره و از بصره تا بندرعباس و هرمز و از آن جا تا هند، همه جا رقابت وجود داشت، اما تنها قدرت نامشروعي كه از بطن بورژوازي مسلط اروپايي سر بر آورد، انگلستان بود كه مي توانست همه رقيبان را كنار زده و خود حاكم مطلق خليج فارس شود.

حضور اين دولت استعماري در همه جاي جهان به ويژه در سرزمين هاي مسلمان نشين، فرجامي نامبارك داشت. در دوره صفويه، سياستگران بي سياست ايران به دستور شاه عباس اول، بي آن كه به چگونگي و عواقب شوم همكاري با بيگانگان چندان كه بايد، آگاهي داشته باشند، مقدمات ورود انگليسي ها را به بهانه سركوبي و بيرون راندن پرتغالي ها فراهم آوردند اما بر اساس مستندات تاريخي، اين قدرت تازه نفس و برخوردار از انقلاب صنعتي اروپا، با تجهيزات دريايي و نظامي جديد، پس از بيرون راندن رقيبان، همانند «قدرت برتر»، در منطقه حاكميت يافت. به طور كلي در بخش جنوبي خليج فارس، دوران تحت الحمايگي آغاز و در بخش شمالي، پس از تفوق هلندي ها راه براي انگليسي ها هموار شد.

در دوره ضعف و آشفتگي شاه سلطان حسين صفوي در ايران، قبيله هاي عرب در خليج فارس با كمك عاملان استعمار، افزودن بر راهزني و مشكل آفريني، بر سواحل ايران نيز دست اندازي هايي كردند. البته، به نظر مي رسد كه نادرشاه به اين موضوع و خطرات ناشي از آن آگاه بوده و با خريد كشتي هاي جنگي و ساختن كشتي هاي جديد به دست كاردانان ايراني در بوشهر خواسته است تا قواي بحريه ايران را نيرومند كند و تا اندازه اي هم در اين كار توفيق يافته است. اما پس از قتل نادرشاه و در اوايل حكومت كريم خان زند، كارگزاران استعماري دولت هاي انگلستان و هلند در سال 1173 قمري برابر با 1759 ميلادي، كشور فرانسه در خليج فارس و آب هاي ساحلي بندرعباس حضور يافتند و براي برقراري تجارت، مذاكرات و اقداماتي كردند كه در حيات كريم خان مخاطرات چشمگيري ايجاد نكرد، اما پس از مرگ وي در سال 1193 قمري برابر با 1779 ميلادي، دوران آشوب و هرج و مرج ايران و آشفتگي بي حد و حصر خليج فارس آغاز شد. از سال 1215 قمري (1800 ميلادي)، با ورود سرجان ملكم به ايران براي انجام ماموريت هاي سياسي، نفوذ استعماري انگلستان افزايش يافت. تنها در دوره كوتاه زمامداري ميرزا تقي خان امير كبير بود كه دولت ايران توانست در امور خليج فارس استقلال نشان دهد به طوري كه در برابر دسيسه هاي استعماري پايداري كرده و تسليم مطامع بيگانگان نشود.

در هر حال انگلستان با تاسيس شركت هند شرقي بريتانيا و گسترش فعاليت آن توانست حل و فصل همه امور خليج فارس را به بهانه هاي گوناگون در دست گيرد و با ايجاد سلطه بر سراسر منطقه خاورميانه عربي، بدون گذر از دماغه اميرنيك، با اروپا ارتباط برقرار سازد. البته در همه فعل و انفعالات استعماري، روند فرهنگي تاريخ ساخته خليج فارس كه در آغاز از آن سخن به ميان آمد، در هم ريخت و بيشترين زيان ها متوجه ساكنان شمالي منطقه يعني ايرانيان شد.

استعمار انگلستان با اين كه تلاش كرد تا از خليج فارس نخست، به عنوان گذرگاه استفاده كند، اما در حقيقت مستعمره ساختن ايران را در انديشه مي پروراند. در چارچوب موازنه هاي امپرياليستي، ملت ايران هم گاهي با مقاومت هاي ضد استعماري رو به رو مي شد اما، در ناحيه جنوبي، مستعمره سازي مستقيم هم صرفه اقتصادي نداشت و هم در احساس ضد بيگانه ساكنان با ديدنشين تسهيلاتي به وجود نمي آورد. پالمرستون، وزير خارجه انگلستان و از مغزهاي متفكر استعمار آن كشور در سال 1838 ميلادي عنوان كرده است.»

«ما وظيفه داريم خليج فارس را زير سلطه نيروي دريايي خود درآوريم به طوري كه هيچ قدرتي نتواند با ما به رقابت برخيزد و در اين راه بايد روشي اتخاذ كنيم كه از لحاظ مالي گران نباشد.»

اين برنامه كه براي ساكنان خليج فارس به ويژه ايرانيان، بس گران تمام شد، از زبان «سرآرنولد ويلسن» از تاريخ نويسان مشهور چنين آمده است:

«مدت يك قرن است كه، انگلسي ها خليج فارس را به زور اسلحه و شمشير خود مبدل به منطقه اي امن و آرام ساختند مي توان گفت هيچ يك از عمليات ما در نقاط ديگر جهان مثل اقداماتي كه در خليج كرده ايم مفيد و رضايت بخش نبوده است. از جمله كارهايي كه ما در اين منطقه كرده ايم، اين كه آشيان دزدان دريايي خليج را ويران ساختيم، قلاع و استحكامات آنان را متصرف شديم و مجازات آنان را نابود ساختيم و برده فروش را منع كرديم و از آوردن كنيز و غلام از سرزمين آفريقا به شدت جلوگيري نموديم و ميان آنان عهد نامه هاي مودت منعقد ساختيم و آنها را ناگريز به رعايت اين معاهدات كرديم، تا جايي كه امروز مشايخ مزبور به نام «مشايخ صلح طلب» عمان معروف شده اند.

پس از اين كه شيوخ عرب را با هم آشتي داديم و صلح را تا مدتي مدير ميان آنها برقرار ساختيم، آن گاه معاهداتي با آنها منعقد نموديم كه به موجب آن حمايت و سيادت دولت انگلستان را بر خود به رسميت شناختند. پس از اين بحرين را تحت الحمايه كرديم و روابط مخصوص با كويت برقرار نموديم. ما قرا و قصاب بوميان را در موقع چيدن خرما از دستبرد و غارت مصون ساختيم و امنيت و آرامش را در هنگام صيد سالانه مرواريد برقرار داشتيم و قيمت اعظم نواحي خليج را مساحي و نقشه برداري كرديم.»

ساكنان عرب تبار خليج فارس نسبت به ايرانيان، حتي در دوره شكوفايي تمدن اسلامي، بسيار اندك بودند. استعمار انگلستان در آغاز، با تشويق و ترغيب شيوخ و به مرور با قدرت نمايي هاي اقتصادي و سياسي كه گاهي با توسل به نيروي نظامي بود، در دگرگوني سيماي دموگرافيك و اجتماعي منطقه، موفق شدند.

توده هاي ساكن منطقه در همان ساختارهاي كهن و رفتارهاي سنتي و انديشه هاي قديمي باقي ماندند و آمد و شد خارجيان در آنان تاثيري نگذاشت و حتي در دوره اي كه پيدا شدن نفت و غارت آن، مراودات را بيشتر كرد، باز هم تغييرات در خلق و خوي آنان بطئي بود و اين امر شايد در دنياي استعمار زدگان بي نظير باشد.

ساكنان جنوبي خليج فارس كمابيش، در همان زندگي قبيله اي و زد و خوردهاي عشيره اي و اختلافات سلف، روزگار مي گذراندند. به تبار، عشيره و خانواده خود تعصب داشتند و مانند اكثر باديه نشينان، مغرور، حساس و اميدوار بوده، به خود اتكا داشتند و با طبيعت خشك و حيوانات گزنده و درنده، جسورانه نبرد مي كردند. يعني در هماهنگي كامل با طبيعت به سر مي برند. حتي نام هايي كه برگزيده بودند، مثل كويت (مصغر كوت به معناي قلعه)، دبي (ملخ كوچك)، فجيره (فجر كوچك)، دحلان (فرورفتگي ها) و سنجه (شوره زار) نشانگر اين هماهنگي بود.

آنان نسبت به بيگانان، بدگمان بوده و از آنان دوري مي كردند، زندگي را در جماعت خود جست و جو مي كردند و شيخ، نماينده فرهنگي، ديني، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و نظامي آنان در سراسر جنوب خليج فارس به شمار مي رفت.

اگر در بحرين، تبعيت از شيخ ضعيف است، به سبب ترويج تشيع در ميان ساكنان آن، اعم از عرب ايراني از يك سو و نفوذ زياد ايرانيان و پيشينه اقامت آنان در آن جزيره از سوي ديگر و آشنايي ساكنان آن جا با نظام هاي كشاورزي و نيمه صنعتي است.

روي هم رفته، اعراب منطقه، از كويت تا راس الخيمه، وحدت و اشتراك تاريخي نداشتند. به رغم تحرير در قانون اساسي امارات، كارگزاران استعماري بريتانيا و گاهي فرانسه و ديگر كشورهاي سلطه گر اروپايي، با سياست استعماري خود با ساكنان اين منطقه به طور جداگانه يا متحد، روابط گوناگوني برقرار كردند و به همين منظور، در ارتباط با هندوستان و در مبارزه با «دزدان دريايي»، گاه شيخي را به كلي از صحنه خارج كرده شخص مطمئن ديگري را به شيخي برگزيدند. برقراري ارتباط با ساكنان جنوبي خليج فارس براي كارگزاران استعمار بريتانيا، حياتي بود چون در غير آن صورت، هيچ گاه از حملات آنان در امان نبودند.

اواخر قرن هجدهم كه دوران رشد بورژوازي استعمارگرانه انگلستان و رويارويي آن با فرانسه است، اعراب فقير جنوب، در راهزني، بيش از گذشته جسور شدند به گونه اي كه انگلستان مجبور شد تا به حفظ منافع خود بينديشد و با كنار آمدن و تقويت كردن و به رسميت شناختن شيوخ حاكم منطقه، رقيبان خود را از ميدان رقابت استعماري دور كند.

استعمار بريتانيا در همين منطقه، واحدهاي كوچك را بر واحدهاي بزرگ ترجيح مي داد و به اختلاف هاي پيچيده و حل ناشدني واحدهاي كوچك با يكديگر، علاقه مند بوده و در گسترش آنها كوشش مي كرد به طوري كه سياست استعمار در دوره اي، بر ضد عربستان سعودي كه واحدي قوي تر بود، شكل گرفت و وهابيت براي مدت كوتاهي سركوب شد.

شيوخ عرب كه آشكارا با هم اتحاد كردند، همواره، در رقابت و اختلاف زندگي داشتند كه ريشه در ساخت نظام قبيله اي داشته گاهي استعمار انگلستان به صور گوناگون آن را به وجود مي آورد يا در بزرگ كردن آن كوشش مي كرد. شيخ بر كل قبيله حاكميت نام داشت و هر نوع سازش او با بيگانه، افراد قبيله را به اطلاعات وا مي داشت.

تنها پس از مرگ شيوخ بر سر جانشيني، رقابت هايي به وجود مي آمد. در تمامي اين مدت، اگر شيخي از خود استقلال نشان مي داد و به تبعيت از استعمار تن در نمي داد، در همين تحريكات مستقيم يا غير مستقيم نابود و شيخ يا مطيع تري جانشين وي مي شد.
منبع:
خليج فارس نوشته دكتر ناصر تكميل همايون


 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  داستان زندگی شقایق

شقايق گفت :با خنده، نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سُرخم چنان آتش، حديث ديگری دارم
گلی بودم به صحرايی، نه با اين رنگ و زيبایی
نبودم آن زمان هرگز، نشان عشق و شيدايی
يکي از روزهايی که، زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکيده، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد يکی خسته، به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش، پيدای پيدا بود،

ز آنچه زير لب می گفت، شنيدم سخت شيدا بود

نمی دانم چه بيماری
به جان دلبرش افتاده بود
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش، آندم شفا يابد
چنانچه با خودش می گفت: بسی کوه و بيابان را
بسی صحرای سوزان را، به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده؛

که افتاد چشم او ناگه
به روی من، بدون لحظه ای ترديد شتابان شد به سوی من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش، زمين می سوخت
و ديگر داشت در دستش، تمام ريشه ام می سوخت
به لب هايی که تاول داشت گفت: چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبی نيست
به جانم هيچ تابی نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز

دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛

خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهميد حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پايان کو؟
نه حتی آب، نسيمی در بيابان کو؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمی انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گويی جهان را زيرو رو می کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزی که هرجا بود، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه مي گويم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فرياد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم

نشان عشق و شيدايی
و با اين رنگ و زيبايی
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  اهمیت زبان فارسی(فریدون جنیدی)
زبان فارسی، زبان جهان دانش
فریدون جنیدی

جهانیان در این همگمانند که از دو سده پس از اسلام تا چندی پس از یورش مغولان، ایران کانون دانش جهانی بوده است و بسا از شاخه های دانش کنونی که در آن زمان درخشان به نیروی اندیشه ی دانشمندان ایرانی به درخت دانش جهانی افزوده و بسا از چیستان های دانش که برای ایرانیان گشوده شد، و چون این سخن آشکار است نیاز به شکافتن و بازنمودن ندارد، پس می باید که به گفتاری دیگر بپردازیم.آن دانشمندان دفترهای خویش را برای آن که در امپراتوری بزرگ اسامی پراکنده شود، گاه به زبان تازی (که دستور و آیین نگارش و فرهنگ واژه های آن را خود پدید آورده بودند) می نوشتند و گاه اندیشه ی خویش را به زبان فارسی می آراستند.
نمونه های فراوان از نوشته های ایرانی در زمینه های گوناگون دانش جهانی بر جای مانده است که نشان از توانایی این زبان برای بازکردن دشواری های رشته های دانش دارد اما پرسش شما این است که آیا زبان فارسی را توان آن هست که زبان دانش امروز جهان نیز شود !
1. گنجینه ی واژه های زبان پر بار باشد.
2. در زبان، توانایی، برآوردن یا ساختن واژه های نو از پیوند واژه ها باشد.
3. زبان ساده باشد.
4. آیین و دستور زبان یگانه باشد و جدا آیینی (استثناء) در آن دیده نشود.
5. ریشه های کهن زبان شناخته شده باشد و پیوند واژه های تازه به ریشه های کهن روا باشد.
6. پیوند زبان از دیگر زبان ها، که در زمینه ی دانش جهانی می کوشند گسسته نباشد.
7. گویندگان به آن زبان، در درازنای زمان به ژرفا و گستردگی و باروری آن یاری رسانده باشند.
8. زبان توان نگارگری در همه ی زمینه های دانش جهانی را داشته باشد.
9. زبان خوش آهنگ و زیبا باشد.
10. سخنوران بزرگ به آن زبان نوشته و سروده باشند.
11. داوری داوران بزرگ را برای برتری، داشته باشد.
و اکنون گاه آن می رسد که زبان فارسی را با این میزان ها، بسنجیم !
1. گنجینه ی واژه ها :

بزرگ ترین کار که در زمینه ی گرد آوری واژه های زبان فارسی در زمان ما رخ نموده است، کار روانشاد دهخدا و همکاران وی است و اگر چه این کار به یاری گروهی دیگر از واژه شناسان ویراسته می شود تا به آراستگی رسد، هنوز فرسنگ ها راه برای رسیدن به یک واژه نامه ی بزرگ در برگیرنده همه ی واژه های فارسی در پیش داریم.
با همه ی این سخنان، دهخدا خود گفته است که پیرامون دو هزار هزار (دو میلیون) برگه برای «لغتنامه» گردآوری شده است، که اگر یکهزار هزار آن را برای نام ها کنار نهیم، باز یکهزار هزار برگه برای واژه ها بر جای می ماند و این انبوه واژه در هیچ یک از زبان های امروز جهان به چشم نمی خورد، و این بسنده است که بدانیم که شمار واژه های زبان انگلیسی تا یک سده پیش یکسد هزار بوده است و در این یک سده با پذیرش از زبان های دیگر و پیدایی دانش های تازه و واژه های پیوسته به آن یکسد هزار واژه ی دیگر به گنجینه ی واژه های آن افزوده شده است و اگر این شمار را با شمار واژه های فارسی در لغتنامه بسنجیم از این سنجش دچار شگفتی می شویم.
اما این را نیز می باید به این سخن افزود، که هم اکنون در سازمان لغتننامه، یاران و همکاران سرگرم ویرایش اند.
چند فرهنگستان دیگر، در همین زمان پیدا شده اند که کارشان پژوهش در واژه های فارسی است و یکی از آن میان، بنیاد شهید رواقی است که به کوشش دکتر محمد رواقی تا کنون هفتاد دفتر پیرامون فرهنگ و واژه ی ایرانی فراهم کرده اند.
گردش روزگار دروازه های شهرهای بزرگ و کهن فارسی زبان قندهار، کابل، هرات، بلخ، بدخشان، زرافشان، خجند، سمرقند، بخارا و تاشکند را بازگشوده است و انبوه شگفتی آور از واژه های نغز و تازه ی آن مرز مهربانان که نرمک نرمک با واژه های این سو می آمیزد چنان گستردگی و نیرو به زبان فارسی می دهد که توان آن را چند برابر کند. انبوه واژه های گویش های ایرانی، از کردستان گرفته تا یغناب که هنوز به گنجینه ی زبان همگانی اندر نشده و با کوشش پیگیر سالیان می باید که چنین شود (و بخشی بزرگ از برنامه ی بنیاد نیشابور به این کار ویژه شده است) خود شگفت انگیز است، و اگر همه ی این کوشش ها انجام شود دیگر در همه ی جهان کسی را پروای سنجیدن زبان های دیگر با زبان فارسی دری، پیش نخواهد آمد !
2. توانایی زبان در ساختن واژه های نو :

این پیداست که بر درخت دانش هر زمان شکوفه های نو می روید و باغبانان را می باید که نامی بر آن نهند و زبان را می باید که توان چنین نامگذاری همواره باشد.
و این نیز پیداست که همه زبان های آریایی (که ریشه در اوستا و سانسکریت دارند) از چنین ویژگی ای برخوردارند و به همین روی دیدار کردن واژه ی تازه در این زبان ها دشوار نمی نماید. اما این ویژگی در زبان فارسی ویژه تر از همه ی زبان هاست و برای آن که روشن شود توان این زبان جهانی در برآوردن واژه های تازه تر چه اندازه است، یک واژه را بر می گزینیم و پیوندهای گونه گون آن را با واژه های دیگر باز می بینیم و چون سرآغاز هر کار سر و آغاز آن است، از واژه ی «سر» می آغازیم :
سربریده ، سرپا (نشستن، یا ایستادن)، سرپایی (کفش خانه)، سرپا گرفتن (کودک)، سراپرده، سراب، سرآب (کنار جوی یا چشمه یا رودخانه)، سرباز (کسی سر خود را در راه کشورش می بازد)، سرانداز (کسی که سر خود را در راه کسی، یا آرمانی بی درنگ می افشاند)، سرسپردن (فدایی کسی شدن)، سر سپار، سرشاخ (آماده ی نبرد)، سرافشان (کسی که سر خود را در راه کسی، یا آرمانی بی درنگ می افشاند)، سر براه (فرمانبر)، سر راه (کودکی که توان نگاهداشتنش را ندارند و بر سر راه می نهند تا کسی او را به فرزندی بپذیرد)، سر راهی (خوراکی یا چیزی که به مسافر می دهند تا با خود ببرد)، سرآغاز، سرانجام، سرمنزل، سردرختی (میوه)، سرچاه، سرکوب (دشمنان را با سپاهی شکست دادن و از میان بردن)، سرکوفت (کار بد کسی را به او گوشزد کردن)، سر ستیزه (کسی که نبرد را می آغازد)، سر پناه، سراسر، سرستون، سر بر کف (جانسپار، آماده ی مرگ)، سر بدار (سر+ به + دار، کسی که پیش از انجام کاری آماده ی مرگ است)، سر آشفته، سراسیمه، سرگیجه، سرگشته، (کسی که دیگری او را در کارش سرگشته کرده)، سرگردان (کسی که خودش در کار خویش سرگردان است)، سربینه (جایگاه خنک در گرمابه - جایگاه رختکن)، سرسنگین، سرسبک (سبکسر) ، سربند (دستمال یا شال که بر سر می بندند)، سر بندی (مشغول کردن)، سر هم بندی، سر شور(صابون سر، یا گِل سر)، سر پر شور، سرِ خرمن (کنار خرمن)، سرخرمن (هنگام خرمن کردن، تیر ماه)، سر پنجه (نیرومند)، سردست، سرِ دست (گرفتن در کشتی)، سر دواندن، سرخاراندن (درکاری اندیشیدن، یا درنگ کردن)، سر بر زانو(ی غم گرفتن)، سراسر (همگی کسان یا چیزهایی که در یک جا هستند)، سراپای (همگی چیزها از سر تا به پای)، سر بسر (دو چیز را که هم ارزش باشند با یکدیگر عوض کردن)، سر به سر گذاشتن، سرگرم، سر سودا، سرِ هم، سر کج، سر جوش، سرچین (میوه یا سبزی)، سر سخن، سردار، سرپوشیده (پنهان)، سرشمار، سرشبان (چوپان بزرگ چند گله)، سر شب، سر پرستار، سر سری، سردستی (خوراک زود آمده شده)، سر سیری، سر خر، سر خاک (گورستان)، سر پُر (گونه ای تفنگ که آ را از سر لوله پر می کردند)، سر گز(کچل، کل، بی مو)، سر دادور (داور بزرگ)، سر تراش (سلمانی) سردادن (رها ردن)، سر انگشت، سر و سامان، سر نهادن (راهی را در پیش گرفتن)، سر بر نهاندن (بدنبال کسی رفتن)، سر گذاشتن، سر بی کلاه (نادار و درویش)، سر تاجدار (پادشاه)، سر تاجوار (سر شایسته ی تاج، پادشاه)، سر فروش (کله پاچه فروش)، سر سازش، سرِ جنگ، سر درد، سرنشین ...
و چون فهرست واژه های پیوسته با سر، پیوسته شد، روشن می شود که زبان های دیگر در برابر آن سرفکنده و سرگشته اند. زیرا که در هیچ یک از فرهنگ های زبان های جهان تا یک دهم چنین پدیده ای نیز پدیدار نیست.
3. ساده بودن زبان :

این نیز پیداست که دانشمندان در زبان دانشی خویش برای کوتاه کردن واژه های بزرگ، گزیده ای از آن می گویند یا نشانه ای برای آن بر می گزینند، چونان : Sin برای سینوس، P برای فشار، یا E برای نیرو و ... با این همه باز می شاید که زبانی که برای نمودن دانش به کار گرفته می شود، خود نیز ساده تر بوده است تا با همراهی با این نشانه های ساده، زمان و توان و دفتر و دیوان کمتر برای باز گفتن بخش های گونه گونه دانش بخواهد.
ویژه آنکه این زمان را، زمان رایانه (کامپیوتر) می خوانند و از خورشید نمایان تر این که سخن است که هر چه زبان ساده تر باشد، کار را آسان تر می سازد. از همین واژه ی «Computer» بیاغازیم که در فرهنگستان دویم ایران، بجای آن، رایانه را برگزیدند. این واژه ریشه در «راینیتن» پهلوی دارد که «اندیشیدن درباره ی چیزی یا کاری و کم و بسیار و چه و چون آن را سنجیدن برای به انجام رسانیدن آن» باشد !
خود بنگرید که این انبوه اندیشه و کردار را چگونه در راینیتن گنجانده اند و آن را ساده کرده اند. اما کامپیوتر از نُه واکه و چهار آوا (سیلاب) برآمده است، باز آن که رایانه ایرانی از شش واکه و سه آوا پدیدار گشته است و خود در سادگی خویش سخن می گوید. گذشته از آنکه اگر من به جای گزینندگان این واژه بودم رایان (همچون گریان، روان) را برای آن برمی گزیدم که نشانه ی کنش و کردار آن است و آن را با «ه» پایانی کوچک نمی کردم و آن گاه بود که «رایان» دارای پنج واکه و دو آوا می شد و ساده تر از نمونه ی کنونی نیز می بود و در آینده نیز شاید که چنین شود.
اکنون می باید که به روی دیگر این واژه بنگریم :
کامپیوتر به شمار و شمارگری آن چشم دارد و رایان چنان که بر شمردیم به چند و چون و اند آن و سنجش آن و برگزیدن آن !
پرویز ناتل خانلری در «زبانشناسی و زبان فارسی» سنجیده است که واژه های زبان فارسی بیشتر یک آوایی یا دو آوایی اند و این نشان سایش و ساده تر شدن زبان فارسی است.
واژه های یک آوایی فارسی چونان : آب، در، دار، پشت، رو.
واژه های دو آوایی آن چونان : آبی، دربار، دارکوب، پشتی، رویداد ... کمر، پرهیز، پرداخت ...
کارگر ایرانی در برابر فوندانسیون فرانسوی، «پی» را به کار می برد.
بانوی خانه ی ایرانی در برابر برِد انگلیسی، «نان» می گوید.
کشاورز ایرانی به جای واتر انگلیسی، «آب» بر زبان می راند و راننده ی ایرانی بجای «Comfortable» واژه ی «آسان» یا آسوده را پیش می کشد.
زبان های ایرانی در بستر دراز آهنگ رود آواز خوان زبان خود، هزاره ها را پیموده اند و در این راه دراز، از هر سنگی رنگی پذیرفته اند و از هر پیچی، آهنگی ... و «سوده» و «ساده» به زمان شکوفایی سخن فارسی رسیده اند و بر لب و کام زبان شیرین دهنان ایرانی غلتیده اند و از نوک خامه ی بزرگانی چون فردوسی، رودکی، سنایی و سعدی گذشته اند ...
4. آیین یگانه در زبان :

اگر کشوری در جهان باشد که برای فرمانروایی بر آن، هر روز آیینی و دادی تازه بنهند، یا هر گاه که خواهند برای یک کار آیینی جدا از آیین های روان برگزینند، می باید دانست که آن کشور تازه خاسته است و فرمانروایان آن برای سنجیدن خویش و مردمان خود نیاز به زمان دارند.
اکنون همین سخن برای زبان به کار می آید و داوری دیگر هم برای آن نمی باید. زبان در جهان است که آیین یگانه برای همه ی زمان ها و واژه ها و گروه بندی ها و چونی ها و چندی های خویش دارد و یک واژه یا یک سخن در آن نمی توان یافت که آیینی جدا بخواهد، یا از آیین و دستور همگانی زبان سر بر تابد، باز آن که زبان های انگلیسی و فرانسه و روسی و آلمانی که به گمان گویندگان آن زبان دانش بشمار می روند، سرشار از جدا آیینی اند و برای خواننده نیازی به برشمردن آنها نمی بینیم.
5. پیوند زبان یا ریشه های کهن :

در بسی از زبان ها بدان روی که در گرداب زمان ناهماهنگ چرخیده اند، ریشه ی واژه های امروزین شان پیدا نیست و بسیار واژه های بی ریشه در آنها روان است، چنان که واژه در زبان بکار می رود، اما روشن نیست که از کجا آمده و چسان روان است !
برای نمونه واژه «براوو» در زبان های اروپایی به نام یکی از آواها بکار می رود و روشن نیست که چیست ؟
همین واژه در روستاهای نیشابور به گونه «بوراباد» یا «برّاباد»، یا برنده باد برای برانگیختن پهلوانان یا بازیگران کاربرد دارد و هر دو بخش آن نیز روشن است.
پیشوند واژه های تودی «today» و «tonight» انگلیسی به نشانه ی این، یا نزدیک، بکار می رود و آن گاه همین پیشوند، برای فردا «tomorrow» نیز بر زبان می رود، که دور است !
اکنون اگر این پیشوند در هر سه واژه یکی است، چرا کاربرد آن دگرگون است و اگر این از آن جدا است، ریشه اش کدامین است ؟
واژه «touyours» در فرانسه نیز دو بخش دارد که بخش نخستین آن، «tout» به معنی «همه» می باشد و بخش دویم آن «ژور»(= روز) و بر روی هم «هر روز» یا همه ی روزها. این واژه بجای همواره یا همیشه ی فارسی کاربرد دارد و اگر شب هم باشد همان واژه ی روز را برایش بکار می برند. در زبان انگلیسی هم اگر بخواهند بگویند «همیشه» می گویند همه ی راه «always».
اما خود واژه ی ژور در فرانسه چیست ؟
این واژه جابجا شده واژه ی روز کردی است و اگر ژور در آن زبان تنها به گونه ی نام به کار می رود. در زبان کردی ریشه ی ژرفتری دارد :
کهن تر از روز کردی، واژه ی روچ کردی است و اگر ژور در آن زبان تنها به گونه ی نام به کار می رود، در زبان کردی ریشه ی ژرفتری دارد :
کهن تر از روز کردی، واژه ی روچ بلوچی است که در پهلوی نیز برای روز به کار می رود و کهن تر از آن رئوچ فارسی باستان و کهن تر از رئوچنگه اوستایی !
این که اگر واژه ی رئوچنگه اوستایی را نیک بنگریم، می بینیم که همان روشن فارسی است ... و به آن گاه از زمان که جهان روشن، یا رئوچنگه باشد روژ یا روز یا روچ می گوییم !
انیشتین دانشمند بزرگ روزگار ما، هنگامی که دریافت ذره های بس ریز در فروغ خورشید یا فروغ هر چیز دیگر روان است و خواست بر آن نام بنهد، از زبان یونانی یاری گرفت و واژه ی «فوتون» را بر آن نهاد تا به آن ذره های همیشگی نامی کهن داده باشد، اما این نام در زبان های امروز اروپا باز شناخته نمی شد؛ مگر پس از انیشتین، باز آن که در زبان های ایرانی با چنین ویژگی ها، هر نام تازه که از ریشه های کهن بسازند، بی درنگ باز شناخته می شود، چنان که منوچهری در آن چامه ی شبنامه ی خود، چگونگی یک خیزاب را در سخنی کوتاه «دراز آهنگ و پیچان و زمین کن» خوانده است و تا آن جا که من می دانم واژه ی «دراز آهنگ» پیش از منوچهری به کار نرفته است و او خود، این واژه را از ژرفای اندیشه برآورده. اما همین که یک ایرانی آن را می شنود بی درنگ می داند که منوچهری چه را می خواسته است گفتن یا واژه ی «زمین کن» در همین سروده ... پس واژه ی تازه در زبان های ایرانی، به آسانی شناخته می شود و ریشه ی خویش را نیز به روشنی می نمایاند !
6. زبان از دیگر زبان ها که در پهنه ی دانش می کوشند، جدا نباشد :

این بر همگان پیداست که دانش ایرانی در گرماگرم آن جنگ ها که برای چلیپا روی می داد و پس از آن، به اروپا ره یافت.
اروپاییان بسی از واژه های این دانش را که یا به زبان فارسی یا به زبان تازی بوده، پذیرفتند یا اندکی دگرگونی دادند. چنان که ابن سینا را «اوی سینا» خواندند و خوارزمی را «الخوارزمی» نامیدند و کار بزرگ وی را نیز با کمی دگرگونی «لگاریتم» خواندند. اما امروز بر هیچ کس پوشیده نیست که اروپاییان پیشتاز دانشی اند که با فن یا (تکنیک) همراه و همراز است و به سختی نیز می تازند و واژه های فراوان نیز در این زمینه می سازند.
این نیز روشن است که کشوری چون چین که از زمان باستان نیز چون ایران گاهواره ی دانش بوده است، واژه هایی برای خویش در این زمینه دارد ... اما واژه های چینی دشوار، راه به کاروان واژه های دانشی اروپا می یابند و بدین روی آنان نیز برای گزینش واژه های اروپایی گاهگاه ناچارند.
زبان فارسی، مثل همه ی زبان های ایرانی، چون پیوند خویش را با دیگر زبان های آریایی نگسسته است چنین توانایی را دارد که واژه بسازد و سخنگویان اروپایی نیز آن را از زبان و اندیشه ی خویش دور نبینند. چنان که نمونه ای چند از آن در بخش پیشین آمد.
7. کوشش گویندگان در درازنای زمان برای ژرفا و گسترش بخشیدن به زبان بهم پیوسته باشد.

برای این بخش گفتار در کار نیست، زیرا که همگان دانند که در جهان برای هیچ زبانی چنان کوششی که برای زبان فارسی و ژرفا بخشیدن بدان و گستردن آن انجام گرفته، نگرفته و انبوه دفترها و دیوان ها و نامه های دانش و بینش و شناخت و چامه و ترانه و زبانزد و متل و چیستان ... که در زبان فارسی پدیدار گشته است، خود چونان آفتاب جهان تاب روشنی می بخشد. چنان که با استواری می توان گفت که در همه ی اروپا و به همه ی اروپا و به همه ی زبان های آن، چندان چامه و سرود، نسروده اند که تنها در زمان سامانیان و دوران رودکی سمرقندی. این کوشش همگانی دراز آهنگ، روشن است که به یک چنین زبان ژرفا و گسترگی و توان و نیرو می بخشد، بیش از همه ی زبان های جهان !
8. توان زبان برای کوشش در همه ی زمینه ها :

اروپاییان، امروز چنین پراکنده اند که زبان آلمانی؛ زبان فلسفه و زبان فرانسوی، زبان مهر و سرود و زبان انگلیسی؛ زبان بازار و دانش است، اما پیره زنان روستاهای ایران بزرگ همه از بر دارند که ... «آن چه خوبان همه دارند، تو تنها داری.»
برای آن که خوانندگان بیدار دل را گمان نیفتد، که این سخنان از روی یکسونگری و خودخواهی گفته می شود، رهنمونشان می شوم به دو دیوان چامه :
یکی دیوان اطعمه، سروده ی مولانا بسحق شیرازی
دیگری دیوان البسه، سروده ی مولانا محمود نظام قاری یزدی
تا روشن شود که ایرانیان در شناخت یزدان و چگونگی آفرینش ایزدی و بهر مردمان از آن و اندیشه در چه و چون و چند (فیزیک و فلسفه و ریاضی) به کدام پایگاه بلند رسیده اند که می توانند با سرودن یک دفتر چامه و سرود پرآهنگ، در زیر نگاره های زیره، شوربا، دارچین، روغن، بادام، برنج، آش و کباب در دیوان اطعمه. و نیز در زیر پوشش آستین، درز، چاک، تریز، دامن، نخ و سوزن در دیوان البسه، نازک ترین اندیشه های مردمی را درباره ی زندگی و زمان و جان و جهان و زنده ی همیشه نگاهبان ... چگونه گفته اند و در زیر سخنان آشکار، آن پیدای همواره بیدار را چگونه پنهان کرده اند.
سخن را بسنده می دانم اما می باید بدین استوار بود آن مردمان که نخستین پدیده های مثلثات و لگاریتم و گرانی ویژه و پیدایی زمین و گرمای میانی ... را به جهانیان پیشکش کرده اند، برای دانششان واژه نیز در دسترس داشته اند و اکنون نیز می توانند چنین کنند.
9. زبان خوش آهنگ و زیبا باشد :

در زبان فارسی واکه های درشت، فروافتاده و آواهای خشن پدیدار نیست و ساختار واژه ها که یک آوایی و یا دو آوایی اند، به همدیگر توان آمیزش می بخشند، چنان که واژه ها همچون سرشک های تابان در جویی آوازه خوان بر روی هم می غلتند، و آواهای خوش پدیدار می کنند و چنین است که خوش آهنگ ترین سروده های جهان را ایرانیان گفته اند و داوری اروپاییان درباره ی این چامه های زبان، همواره با شگفتی و آفرین همراه بوده است و اگر آنان چامه ی فردوسی، یا رودکی یا خیام را می ستایند، ستایش از زبانی نیز می کنند که این چامه ها بدان سروده شده است !
دور می دانم که در همه ی جهان گفتاری بدین فشردگی، با چنین گستردگی اندیشه و استواری در سخن بر جای مانده باشد :
«جان در حمایت یک دم است و جهان وجودی بین دو عدم»

(سعدی)
سخنوران بزرگ، سخن را بر زیباترین تخت می نشانند !
10. سخنوران بزرگ به آن زبان نوشته و سروده باشند :

و هم اینجا است که از گفتار پیشین به گفتاری تازه اندر می شویم که دیباچه ی این بخش است و در این هیچ گمان نیست که در همه ی جهان به اندازه ی ایران سخنور و سخندان نداشته ایم و انبوه انبوه نویسندگان و سرایندگان ایرانی چنان در سراسر جهان آشکارند که نیازی به یادآوری نامشان دیده نمی شود.
11. داوری داوران بزرگ برای برتری زبان فارسی :

در میان نویسندگان و چامه سرایان جهان، خیام نیشابوری جایگاهی ویژه دارد و در همه ی جهان سروده های وی پراکنده است و نامش در همه جا زنده و ترجمه ی سروده هایش در جهان پس از شمار چاپ شده ی انجیل برآورد شده است. خیام خود در ستایش این زبان می فرماید :
روزی است خوش وهوا نه گرم است ونه سرد ابـر از رخ گـلـزار هـمی شـوید گـرد
بـــلــبـــل بــــه زبـــان پــهــلـوی، بــا گـــل زرد فـریاد هـمی زنـد کـه مـَی باید خـَورد


حافظ نیز بدنبال این گفتار می افزاید :
بلبل به شاخ سرو، به گلبانگ پهلوی می خواند دوش، درس مقامات معنوی

و زبان پهلوی اگرچه نام ویژه برای زبان هنگام اشکانیان و ساسانیان شمرده شده، اما نام همگانی زبان های ایرانی است. از کردی و بلوچی گرفته تا سغدی و یغنابی.
در میان دانشمندان پس از اسلام برترین دانشمند را ابوریحان بیرونی می شناسیم و هم او بود که همراه لشکر محمود به هندوستان رفت و پهنه ی دانش آن سرزمین را با تیغ خامه ی خود بگرفت و دفتر شگفتی آوردهِ «ما للهند» را پدید آورد و نخستین سانسکریت شناس جهان، پس از اسلام بشمار می رود.
وی بسیاری از دفترهای دانشی خویش را به زبان تازی نیز نوشته است و تازی نویسی او نیز سرآمد نوشته های دیگران است و بنابراین از او کسی بزرگ تر در همه ی جهان سراغ نداریم که سه زبان سانسکریت و تازی و فارسی را به جهان ارایه کرده باشد.

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  سورنا کیه؟تاریخچه مختصر

سورنا (سردار بزرگ ايراني)
سورنا (سورن پهلو) يكي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست.
http://i8.tinypic.com/256qkao.jpg
وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی بهمعنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) 1
از دیگر نامآوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد. 2

ژول سزار (Julius)، پوميه (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهاي پهناوري را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره مي كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوكا (Luca) تصميم حمله به ایران را گرفتند. ۳


كراسوس فرمانرواي بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوريه) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي برايران، دستیابی به گنجینههای ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر ميپروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود. ۴

كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهي مركب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد.
نبرد ميان دو كشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میانرودان (بينالنهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره (carrhae) روي داد.
در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي كه تيراندازان چيرهدستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبلیوس) دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزهداران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیادهنظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود. ۵

افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل ميكرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژهای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كردهاند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمیشدند و تا آخرين نفس بايد میجنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد. ۶

جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پيدرپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشي در مرزهاي خود در باختر براي نخستين بار با گسترش و کشورگشایی يونان برخورد کرد و پيشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانيد، دولت جهانگير روم نيز در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت.
پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. روميها براي جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند. ۷

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت. ۸

اما شوربختانه سورنا هیچ بهرهای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت. ۹


البته تاریخ یکبار دیگر در زمان پادشاهی شاهصفی صفوی تکرار شد و امامقلیخان ارتشبد ایران در زمان شاه عباس کبیر، دریاسالار آبهای نیلگون خلیج فارس، فاتح جنگهای ایران و پرتغال، آزادکننده بحرین و قشم ناجوانمردانه همراه با فرزندانش بهدست پادشاه خونریز شهید شد. ۱۰
شاهصفی (52 – 1038 خورشیدی) پادشاهی متعصب و ستمگر بود. وی دست به کشتار 12000 تن در قزوین زد؛ شاهزادگان و خاندان سلطنتی را کشت یا کور نمود؛ دستور قتل فرماندهان ارتش را صادر کرد؛ بخشهای گستردهای از ایران از دست داد و تنها شاهی بود که سخنگفتن به زبان فارسی را با خشونت در دربار ایران ممنوع ساخت و ترکی را جایگزین آن ساخت. سرانجام او نیز مرگ در اثر زیادهروی در مصرف تریاک بود. ۱۱

در پایان یاد و خاطره همه سرداران سرافراز ایرانی در طول تاریخ شکوهمند ایران گرامی باد:
آریوبرزن، آرتیمیس، سورنا، بهرام چوبین، رستم فرخزاد، ابومسلم خراسانی، مازیار، بابکخرمدین، امامقلیخان، اللهوردیخان، عباسمیرزا، ستارخان، باقرخان، یپرمخان، رییسعلی دلواری،
 
ارسال نظر (3) نظرات شما  
 

 
  برای کسانی که نامشان آرش است ویا به نام آرش علاقه دارند

آرش کمانگیر

آرش کمانگیر که با پرتاب تیری از یکی از بلندیهای البرز به سوی کوهی در کرانه آمودریا مرزایران وتوران را نشانه نهاد در زمان منوچهرشاه می‌زیست
با یادآوری اینکه هر افسانه‌ای ریشه‌ای هرچند کوچک در راستی دارد افسانه آرش را برای شما بازگو می‌کنم،‌باید دانست تمام افراد اساطیری تاریخ ما ایرانیان،بنا به گفته‌ی کاووشگران بزرگ تاریخمان،وجودی راستین داشتند ولی در برخی از جاها زندگی آنها با افسانه آمیخته شده است،نتیجه گیری در مورد اینکه کار آرش کمانگیر چه بوده است که او را یک اسطوره کرد وافسانه‌اش به وسیله نیاکانمان ساخته شد را به خود شما وامیگزارم: آرش کمانگیر که با پرتاب تیری از یکی از بلندیهای البرز به سوی کوهی در کرانه آمودریا مرزایران وتوران را نشانه نهاد در زمان منوچهرشاه می‌زیست.در تیریشت(بندهای ۶و۳۷) شتاب تیرش به شتاب ایزدباران تشبیه شده است.
در اوستا نام‌او به گونه »اَرِخشَ« و در پهلوی »شِپاک‌ تیر« و درپارسی شیوا تیر و آرش کمانگیر است و مشهور به سخت کمان و تیر تیزرو است.بهرام‌چوبین سردار نامی ایران خود را از تبار آرش میدانست.ابوریحان بیرونی در مورد آرش کمانگیر چنین می گوید:
پس از آنکه افراسیاب بر منوچهر چیره شد و در تپورستان (طبرستان)گرداگرد او را گرفت،بر این پیمان شدند که مرز ایران و توران با پرتاب تیری نشانه شود.
در این هنگام فرشته اسفندارمذ نمایان شد و فرمان داد تا تیروکمانی چنان که در اوستا بیان شده است،برگزینند.(در اوستای کنونی درمورداین تیر چیزی گفته نشده‌است،پیداست اوستای زمان ابوریحان از اوستای کنونی کامل‌تر بوده‌است)آنگاه آرش را که مرد پاک و حکیم و دینداری بود،برای انداختن تیر بیاورند.آرش برهنه شدوبدن خویش رابه کسان نمایاند وگفت:ای پادشاه‌وای مردم!به تنم بنگرید.مرا زخم‌وبیماری نیست؛ولی میدانم که پس ازانداختن تیر،پاره‌پاره شوم و فدای شما گردم.
پس از آن،دست به چله کمان بردوبه نیروی خداداد تیراز شست رها کردوخود جان داد.اهورمزدا به باد دستورداد تا تیر را نگاهداری کند.آن تیر از کوه رویان به دورترین مکان خاور،به فرغانه رسیدوبه ریشه درخت گردکانی(که در جهان بزرگتر از آن درختی نبود)نشست.آنجا را مرز ایران و توران شناختند.گویند ازآن جا که تیرپرتاب شدتا بدان جایی که فرونشست شست‌هزارفرسنگ درازا است.از آن پس جشن تیرگان به مناسبت این پیمان آشتی میان ایران و توران برپا شد.
 
ارسال نظر (2) نظرات شما  
 

 
  تاریخچه پرچم شیر وخورشید

       تاریخچه پرچم شیر وخورشید          نوشته                                     

                            کسروی تبریزی                                       

               اگر بخانه شیر آمده ست شید روست     بدانکه خانه شید است شیر بر گردون    

               تهران * آذر هزاروسیصد نه                                        

 

                                  قیمت هر جلد سی شاهی                           

                       بنام پاک آفرید گار                          

 

                        آغاز سخن                                     

 

تاانجا که ما میدانیم تا کنون کسی از ایرانیان یا از ایرانشناسان اروپا و امریکا در

 باره شیرو خورشید و چگونگی پیدایش ان واینکه از کی و چگونه نشان رسمی دولت ایران شده ت­قیقی از روی  دلیل

و گواه ننموده من از هشت سال پیش توجه بدینموضوع  داشته ازیکسوی                           

در کتابها بجستجو پر داخته از دیگر بگرد اوردن سکه های کهنه که در این                        

باره از ابزارهای کار است کوشیده ام و بیاری خدا به نتیجه های سودمندی                          

رسیده ام که اینک برای اگاهی همه بر این صف­ه ها مینگارم                                           

شیرو خورشید را ما از کودکی دیده وهرروز چند بار تماشا میکنیم واز نیرو                         

شگفتی ان از دیده ما برخواسته  لیکن هر گاه  بیگانه هوشمندی ناگهان انرا دیده                    

واگاهی یابد که نشان رسمی دولت ماست در شگفت اندر فرو میماند                                   

ان کدام شیر است که دم  بر انگیخته و شمشیر بدست گرفته خورشید را بر پشت                    

میکشد ایا این شکل همچون شکلهای متولوجی یونان د نتیجه افسانه کهنه ای پیدا                    

شده یا فرزانه ای ان را بنام رمز و برای اشاره بپاره  اندرزهای اجتماعی پدید                       

اورده یا چه مایه و بنیاد  دیگری برای پیدایش خود دارد ... پر سشهائی است که                     

هر بیگانه هوشمند از دیدن شیرو خورشید ما از اندیشه خود گذرانیده وهر گاه بر                     

یکتن ایرانی بر خورد ازو نیز میپرسد او چه داند که ­قیقت کار بر خود ایرانی