جستجو پیشرفته
فرستاده شده: 08/15/2010 - نظر [ نظر ] - 0 trackback(s) [ آخرین مطالب وارده ]
Category: زندگي
خدا به روایت ملاصدراملاصدرا می گوید :

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،
و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،
و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،
و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.

طفل مي‌شود عقيمان را.

اميد مي‌شود نااميدان را.

راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.

شمشير مي‌شود رزمندگان را.

عصا مي‌شود پيران را.

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.

به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهيز از معامله با ابليس.

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ناپاك،

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟

كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟

كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟

قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور...

بي اعتنا به حقيران ِ در روح..
كينه چون لاشخور و كركس است.

كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.

بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.

براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي
 
فرستاده شده: 08/15/2010 - نظر [ نظر ] - 0 trackback(s) [ آخرین مطالب وارده ]
Category: زندگي

من به مدرسه مي رفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه مي رفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...
او هم به مدرسه مي رفت اما نمي دانست چرا ؟!

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم مي گرفتم ...
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس مي فروخت !

معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد


تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي


او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت و علم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت ...

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد ...
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم ...
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد ...
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت ...

روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم ...
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي ...
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود !!!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي ، کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه :
براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود ، جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد ، هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم : من مي گويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي : تو مي گويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم
اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود ... ؟!!

فرستاده شده: 05/23/2010 - نظر [ نظر ] - 0 trackback(s) [ آخرین مطالب وارده ]
Category: زندگي


شاد بودن معجزه نمی خواهد

فقط

با شادی سر دعوا نداشته باشید!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

در دنیایی زندگی می‏کنیم که مملو از نامرادی ها، فقر، خشونت، استرس، رقابت و انواع گوناگونی از غصه و ناراحتی است. این مسائل نگران کننده محیط اطراف ما را در برگرفته‏اند. پس بدیهی است که بخشی از تفکر روزمره ما به این مسائل و مشکلات معطوف شود. اما عقیده منطقی بر این است که رهایی از این شرایط تنها در دست خود انسان‏هاست. در حقیقت این خود انسان‏ها هستند که می‏توانند خود را درگیر مشکلات غمبار زندگی کرده و در عین حال محیط شاد و با طراوتی برای خود ایجاد کنند.

:: تغییر نگرش

این نخستین گام و در عین حال مهمترین بخش از فرآیند شاد کردن محیط زندگی است. بر اساس این استراتژی فرد باید به این نتیجه برسد که از لحاظ روحی و روانی نیز باید خود را آماده پذیرفتن شرایط محیطی جدیدی کند. زمانی که شخص درگیر مسائل مختلف زندگی است و دوست دارد که پذیرای شادی و نشاط باشد، به نوعی درگیر "تغییر" خواهد شد پس آمادگی برای این تغییر شرایط بسیار مهم است. بنابراین پیش از به خواب رفتن، ذهن خود را برای فردایی تازه و گام برداشتن به سوی از بین بردن تک‏ تک موانع در این فرآیند آماده کنید. در این صورت فردا که از خواب برمی‏خیزید بسیار سبک‏تر و با روحیه‏تر خواهید بود.

:: یک لبخند بزرگ به زندگی

یک لبخند بزرگ می‏تواند بهترین نشانه برای یک تفکر و روحیه شاد باشد. این کار نه تنها موجب می‏شود که احساس بهتری داشته باشید، بلکه آهنگ بهتر و شاد‏تری برای ادامه روز و انجام سایر فعالیت‏های روزمره ایجاد می‏کنید. در حقیقت با همین تک لبخند بزرگ می‏توانید به زندگی خود آهنگ دلنشینی ببخشید. از آن گذشته با این کار توجه و علاقه شمار بیشتری از مردم را به سوی خود جلب می‏کنید، افرادی که خود عمدتاً درگیر مسائل زندگی هستند و به دنبال فرار از این شرایط سراغ افرادی نظیر شما را می‏گیرند.

:: مراقب تنبلی فکرتان باشید

این یک خواسته طبیعی برای هر انسانی است که می‏خواهد شادی را در زندگی تجربه کند. سعی کنید همیشه خود را در تیررس دیدگان افراد زیادی ترسیم کنید که حالات و رفتار شما را به صورت لحظه به لحظه دنبال می‏کنند. همیشه از ذهنتان کار بکشید. حتی اگر فرد پیر و بازنشسته‏ای شده‏اید، خود را سرگرم کنید تا همواره بر شمار سلول‏های مغزی‏تان افزوده شود. شطرنج بازی کنید. از انجام بازی‏های ویدئویی لذت ببرید، جدول حل کنید و با فکر کردن و پیدا کردن پاسخی مناسب برای معماهای مختلف، شرایط را برای شاد شدن یا حفظ شادی در زندگی مهیا کنید.

:: نسبت به آنچه دارید شکر گزار باشید

همیشه به آینده و دستیابی به موقعیت‏های برتر در زندگی فکر کنید اما در عین حال از زمان حال و شرایط فعلی خود غافل نشوید. اینگونه با خود فکر کنید که در گذشته به داشتن شرایط فعلی خود غبطه می‏خورید و روزی دوست داشتید که به اینجا برسید. پس اکنون که این شرایط را به دست آورده‏اید، به نوعی در زندگی خود شاد هستید. پس نباید شکرگزاری را فراموش کنید. در این صورت است که از هم اکنون می‏توانید به فردایی بهتر و دستیابی به موقعیت‏های کاری و درآمدزایی مناسب‏تر فکر کنید.

:: و امید به خوش شانس بودن را فراموش نکنید

حتی اگر در بدترین مخمصه‏ها نیز گیر کرده‏اید، اگر فردا باید بدهی سنگینی را پرداخت کنید اما پول کافی ندارید و اگر رویای بزرگی در ذهن دارید اما توانایی دستیابی به آن را ندارید، امیدتان را از دست ندهید. شانس برای آن دسته از افرادی بیشتر پیش می‏آید که امید خود را همواره حفظ می‏کنند.

فرستاده شده: 05/23/2010 - نظر [ نظر ] - 0 trackback(s) [ آخرین مطالب وارده ]
Category: زندگي


تا دنیا دنیاست ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

در یكی از شهرهای عالم با مرتاض جوانی آشنا شدم كه فن دزدیدن روح را بمن آموخت. او میگفت: روح را مردم بدرستی نمی شناسند و نمیدانند كه آنهم از هر حیث شبیه سایر اعضای بدن است. مثل دست، مثل پا و مثل گوش... و همانطور كه دست و پا را می توان ورزش داد و قوی كرد، روح را هم میشود با تمرین نیرو بخشید و...

از این مهمتر همانطور كه میتوان دست كسی را از بدنش جدا كرد، گرفتن روح او هم كار دشواری نیست. اما مردم، روح خود را بیشتر از هر چیز دوست دارند و آنرا چون گوهری گرانبها حفظ می كنند. بهمین دلیل است كه بدست آوردن روح مردم جز از راه دزدی میسر نیست و باز بهمین دلیل تا كسی می فهمد كه روحش را دزدیده اند، از شدت غصه دق می كند و میمیرد. بسیاری از ارواح را دستیاران خدا می ربایند اما آدمی زادگان هم میتوانند روح یكدیگر را بدزدند و... و بمن شیوه دزدیدن روح مردم را با چند دستور مختصر آموخت و منهم اندكی بعد بكار پرداختم و تا امروز كه دیگر توانائی بكار بردن آن صنعت را ندارم، چهار بار بدزدی روح رفتم.

نخستین بار یك شب سرد زمستان بود :

بنابر آنچه مرتاض دستور داده بود آتشی افروختم و در پیمانه ای كه بمن بخشیده بود، شراب مخصوصی نوشیدم و كنار آتش به خواب رفتم. لحظه ای بعد از جای برخاستم و از منزل بیرون آمدم.
خوب بیاد دارم كه در آن شب ماه می تابید و نور سرد آن چون برف روی زمین می ریخت. پای در مهتاب نهادم و راهی را در پیش گرفتم كه هزاران بار از آن گذشته بودم. اندكی بعد از فراز شهرها و دریاها گذشتم و سرانجام با پرنده ای سیاه بال همسفر شدم و او مرا بجائی برد كه جز تاریكی چیزی نبود. در آن ظلمت در پی صدای بالهای او پیش می رفتم و لحظه ای بعد بجائی رسیدم كه دانستم باید روح خود را در آنجا بگذارم و سبكبال و چابك بدزدی روم.

روحم را كه گرفتند باز از آن دنیای تاریك بیرون آمدم و خود را بر فراز شهری یافتم. این همان شهری بود كه می خواستم روح مردی را كه در آنجا می زیست بدزدم. او را خوب می شناختم. بزرگترین دانشمند روی زمین بود و همه چیز می دانست و این همان چیزی بود كه من در جستجویش بودم. می خواستم همه چیز بدانم. و برای اینكار روح و اندیشه هیچكس بهتر از روح او نبود.

همراه باد از پنجره ای كه در برابر من گشوده شد بدرون رفتم و دانشمند را دیدم كه در خواب خوش فرو رفته است. نگاهی به اطراف افكندم. نور سرخ مرده ای روی همه چیز افتاده بود. باد پرنده ها را می جنباند و كاغذهائی را كه روی میز بود می لرزاند. سگی كنار تخت دیده میشد كه با آنكه چشمانش باز بود مرا نمی دید. آهسته سر در گوش دانشمند نهادم و زیر لب گفتم:

"دوست عزیز، خودخواه مباش بگذار منهم از این لذتی كه تو می بری برخوردار شوم. مگر چه میشود؟ چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگر تو خواهی مرد و همه دانشهائی را كه اندوخته ای بخاك خواهی برد. بگذار آنها را از تو بگیرم تا علمی را كه فراهم آورده ای در جهان جاودانه سازم. براستی سوگند كه در موقع مرگ آنرا بدیگری خواهم داد..."

آنگاه آنچه را مرتاض بمن آموخته بود مانند وردی خواندم و وجود خالی از روح خود را باو نزدیك كردم. لحظه ای بعد دانشمند چشم گشود و نگاهی بمن كرد. فریاد كوتاهی كشید و هماندم جان داد. با شتاب از خوابگاه او بیرون آمدم و چون روی گرداندم دیدم كه سگش بر بالین او زوزه می كشد و چند نفری گرد او جمع آمده اند... چندین شهر و چندین كوه و چندین دریا و دریاچه را زیر پا گذاشتم و ناگهان دیدم كه خورشید از آنسوی افق سر برآورده است و لبخند زنان گویی که برای مسخره كردن من از خواب برخاسته است.

بخانه خود بازگشتم و ناگهان بیاد آوردم كه دانشمند هستم و همه چیز می دانم. كتاب علمی قطوری را كه روی میز بود برداشتم و دیدم تمامی تصاویر آن در نظرم آشناست و حتی نقشه حركت سیاره ها درست مطابق پسند و معتقدات من در آن رسم شده است.

از اینكه دانشمند بودم خشنود شدم و خواستم در گوشه ای راحت بنشینم و در اندیشه های خود فرو روم كه ناگهان، آوائی درست مانند صدای همان مرتاض در گوشم گفت: "جوانك ابله واقعاً فكر میكنی كه دانشمند شده ای؟ تو هنوز هیچ چیز نمیدانی و هیچ روحی را هم پیدا نخواهی كرد كه بر همه چیز آگاه باشد تنها آنكس می تواند بر همه دانشها دست یابد كه خدا را بشناسد و راستی تو دانشمند بینوا مگر خدا را خوب شناخته ای؟"

بعد دنباله آوای او قطع شد و من ناگهان خود را در دریائی توفانی یافتم كه گویی موجهای آن فریاد می كشند:"كدام خدا؟ كدام خدا؟" و آنروز كه دانشمند بودم همه ذهنم در كار خدا بود و میخواستم بدانم كه آیا آغازی بر این جهان هست یا نه و اگر هست...

تا شامگاه همچنان حیران و سرگردان بودم كه ناگهان فكری بخاطرم رسید. بر آن شدم سیاحتی بگرد آفاق كنم و خداشناس ترین مردان روی زمین را بیابم... و روح او را بدزدم تا خدا را بهتر بشناسم.

بدینگونه برای دومین بار بدزدی رفتم :

سپیده دم خود را بر فراز شهری یافتم كه گویی ساكنان آن همه در كار پرستش و ستایش پروردگار بودند. صدای سرودشان تمام آسمان شهر را گرفته بود و موج آن سراپای وجود مرا در چنان شوری فرو برد كه بی هیچ اختیاری بپائین كشیده شدم و خود را در برابر مردی دیدم كه در میان میدانی ایستاده بود و جامه ای سپید بر تن داشت. انبوه عظیمی از مردان و زنان پشت سر او جمع شده بودند و سرودی را كه او می خواند تكرار میكردند. به او نزدیكتر و نزدیكتر شدم. هیچكس مرا نمی دید. وجودم را از روح دانشمند پاك كردم و در كنار آن مرد خدا ایستادم و آهسته گفتم:

"دوست عزیز بگذار منهم بدانم كه تو خدا را چگونه شناخته ای. خودخواه مباش و اجازه بده روح ترا در اختیار بگیرم. می بینم كه راضی هستی."و آنچه را كه در گوش دانشمند خوانده بود در گوشش زمزمه كرد. لحظه ای بعد نگاه غمناكی بآسمان افكند و در دم بر زمین افتاد. خلقی كه در پشت او ایستاده بودند پیش دویدند و چون دیدند كاری از دستشان ساخته نیست گرد او حلقه زدند و سرود عزا سر دادند.

از آنجا به جایگاه خود بازگشتم و در اندیشه آن بودم كه دیگر خدا را می شناسم و همینكه این اندیشه از خاطرم گذشت بی اختیار لبخندی زدم و حس كردم بر خلاف همیشه بسیار گرفته هستم.

و بعد از آن یكماه گذشت... در تمامی آن مدت كارم این بود كه سحرگاهان به نیایش خدا می پرداختم و روزهایم همه به می خوارگی و شكم پرستی و هم آغوشی با زنان شهر می گذشت و همیشه كتاب مقدسی زیر بغل داشتم و بهیچ چیز نمی اندیشیدم. یكروز بخود گفتم:"حالا كه خدا را می شناسی چرا بر همه علوم واقف نیستی و چرا نمیتوانی به رمز حركت منظومه های دور از نظر دست یابی؟" در این لحظه آوائی كه بر من ناشناس بود در گوشم گفت:"به این همه چیزهای زمینی دل بسته ای و باز هم در جستجوی خدائی؟ خدا همه جا هست و تو كه همه چیز داری خدا را هم بچنگ آورده ای. ولی یكتاپرست باش كه خدا بر یكتاپرستان زودتر آشكار میشود." و من بر آن شدم كه همچون عاشق شیدائی یكتاپرست باشم و در جستجوی عاشقی چنین، آفاق را زیر پا گذاشتم.

غروب یكروز بهار به بوستانی رسیدم. همه جا غرق در سبزه و گل بود و عطر گلها همراه باد به هر سو پراكنده میشد. ناگهان آواز خواننده ای بگوشم رسید كه نغمه ای مستانه سر داده بود و با سازی، آواز خود را دنبال می كرد. از خود بیخود شدم و بی اختیار بدان گوشه بوستان رفتم. خواننده، مرد ژولیده ای بود و چنان پر شور می نواخت كه گوئی اصلا در این جهان نیست و بكار فرشتگان مشغول است.

پیش رفتم و سر بسینه او نهادم و به آوای دلش گوش دادم. انگار با خود راز و نیاز می كرد و می گفت:"كاش می دانست كه بی او هیچكس و هیچ چیز حتی خودم را هم نمی خواهم."

تردیدی نكردم و بر جای ماندم. این همان كسی بود كه در جستجویش بودم. ماندم تا سرودش را بپایان برد و بقدری بر سازش كوفت كه مست شد و بر زمین افتاد. آهسته ببالینش رفتم و روحش را که برای من سومین دزدی روح بود، دزدیدم. سازش را نیز برداشتم و ساز زنان راه منزل معبودش را در پیش گرفتم. پشت دیوار باغ او تا صبح ساز زدم و سرود خواندم. نغمه هائی كه سر می دادم و در هوا گم میشد و جوابی نمی آمد. تنها هنگام برآمدن خورشید بلبلی از میان شاخه های درختان بر حالم رحمت آورد و نغمه ای در جوابم فرستاد. دلم گرفت و همان دم پی بردم كه هیچ چیز تغییر نكرده است.

من همان عاشق سرگردانم و كسی را می پرستم كه بر من رحم نمی آورد و شاید حتی لحظه ای در اندیشه من نیست. ماهها گرد آفاق سرگردان شدم و كارم جز این نبود كه ساز بزنم و نغمه هائی را كه گویی از دل خونینم جدا میشد سر دهم.

یكشب بر فراز ابرها حیران و سرگردان بدین سوی و آنسو چرخ می زدم. تاریكی همه جا را فرا گرفته بود و آواز من به هیچ كجا نمی رسید. ناگهان حس كردم پرنده ای كنار من بال می زند. بدنبال او بحركت درآمدم و لحظه ای بعد بجائی رسیدم كه بنظرم آشنا می آمد. انگار همان جائی بود كه روزی روحم را در آنجا گذاشته بودم بدرون باغ تاریكی پا نهادم. سازم رها شد و كسی آنرا از من دور كرد. حس كردم دیگر نمی توانم آواز بخوانم و در این موقع آوائی در گوشم گفت:

"چه می خواهی؟"
بی درنگ جواب دادم:
"آمده ام روحم را پس بگیرم. روح خودم را."
قهقهه ای در گوشم طنین افكند و پس از آن شنیدم كه كسی گفت:
روحت را؟ ما همه در اینجا روح هستیم. كدام یك از ما را می خواهی؟"

فریاد زدم:
"روح خودم را"
چندین صدا با هم پرسیدند:
"آنرا میشناسی؟"

و ناگهان حس كردم كه هیچ نشانی از روح خود در خاطر ندارم. ناچار در میان ارواحی كه بر من ظاهر شده بودند یكی را نشان دادم. همه روحها خندیدند. روح دیگری را نشان دادم و آنها باز هم بقهقهه درآمدند و اینكار چندان تكرار شد تا حس كردم صدای قهقهه ارواح تمامی فضا را پر كرده است. وحشتی سراپای وجودم را فرا گرفت.

چنگ در چهره روحی زدم قسمتی از آنرا جدا ساختم و از دیار تاریكی بسوی روشنی گریختم.
ارواح تا مرز این جهان در تعقیبم بودند چراکه برای چهارمین بار روحی را دزدیده بودم.
روحی كه بر چهره اش چنگ زدم، روح خودم بود و آنچه از آن در دست داشتم یادآور تاریكی های حیاتم گردید و شادیها و سرورها در جهان تاریكی باقی ماند.
از آن زمان تا به امروز همراه باد، همراه نور، همراه شب و همراه خیال به هرسو در سفرم تا مگر باقیمانده روح خود را بار دیگر بیابم. اما در دست من، نه نشانی هست و نه روح خود را بدرستی می شناسم ...!


نویسنده: ایرج پزشك نیا


چون توانستم ندانستم، چه سود
چون بدانستم، توانستم نبــــــــود


فرستاده شده: 05/23/2010 - نظر [ نظر ] - 0 trackback(s) [ آخرین مطالب وارده ]
Category: زندگي


زندگی ...


Life is happiness
زندگی شادی است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is joy
زندگی لذت است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is love
زندگی عشق است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is unity
زندگی وحدت است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is care
زندگی مراقبت است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is faith
زندگی اعتقاد است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is freedom
زندگی آزادی است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is peace
زندگی آرامش است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is creation
زندگی خلقت است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is fantasy
زندگی خیال است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is art
زندگی هنر است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is a dream
زندگی یک رویاست

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is a fairy tale
زندگی یک افسانه است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is a mystery
زندگی یک راز است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is knowledge
زندگی دانستن است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is delight
زندگی شوق است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is rest
زندگی آسایش است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is splendour
زندگی باشکوه است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is nature
زندگی گوهر است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is elegance
زندگی لطافت است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Life is Feelings
زندگی احساس است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


Isn't it
آیا چنین نیست؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

زندگی زیباست ...


« صفحه قبل  |  نمایش نتایج 1-5 از 38  |  صفحه بعدی »






ایمیل فارسی

میل فا سرویس دهنده ایمیل فارسی با صد مگابایت دیسکت اختصاصی و منشی مجازی کنترل ایمیل با موبایل و ... فعلا رایگان ثبت نام میکند