دو دیانا؛ جلد دوم، قسمت 2: دیانا در اسارت
نویسنده: الکساندر دوما · مترجم: دکتر تورج هاشمی
قسمت 2 از 10 · هر هفته یک قسمت
متن ترجمهٔ انسانی از نسخهٔ ارسالی؛ تصویرسازی خیالی با هوش مصنوعی.
فصل چهارم: بازوهای پیر پوکوی، طنابهای ژان پوکوی، و اشکهای بابت پوکوی
تقریبا ً یک ماه در کاله گذشت، بدون اینکه هیچ تغییری در وضعیت کسانی که ما آنها را با حسرت فراوان در آنجا رها کرده بودیم، ایجاد شود. پیر پوکوی همیشه با پشتکار روی زره خود کار میکرد. ژان پوکوی دوباره شروع به بافتن کرده بود و در اوقات فراغت خود طنابهایی با طول فوقالعاده را به پایان رسانده بود. بابت پوکوی خواهرش همیشه گریه میکرد. انتظار گابریل مراحل مختلفی را که آرنو دو تیل برای ضابط قانون ترسیم کرده بود، طی کرده بود. او دو هفته اول را با صبر و حوصله منتظر مانده، ولی کمکم بیصبر شده بود. او اکنون فقط در موارد بسیار نادر به دیدار لرد ونتورث میرفت و مالقاتهایش همیشه بسیار کوتاه بود. از زمانی که گابریل عجوالنه در امور خانوادگی ساختگی فرماندار دخالت کرده بود، بین آنها سردی برقرار شده بود. ما میگوییم که فرماندار نیز روز به روز ناراحت تر میشد. اما علت ناراحتی او سه پیامی نبود که از زمان عزیمت آرنولد، در فواصل کوتاه از پادشاه فرانسه ارسال شده بود. هر سه، پیام همانطور که میتوان تصور کرد، درخواست یکسانی داشتند -اولی مودبانه، دومی تند و سومی با تهدید: آنها آزادی مادام دو کاسترو را در ازای خونبهائی که فرماندار کاله انتخاب کرد، خواستار شدند. اما او به هر سه پاسخ یکسانی داده بود -اینکه پیشنهاد کرده بود مادام دو کاسترو را به عنوان گروگان نگاهدارد تا در صورت نیاز در طول جنگ با زندانی مهمی مبادله شود. یا پس از انعقاد صلح بدون دریافت خونبها به پادشاه بازگردانده شود. او کامالً در چهارچوب حقوق خود بود و در پشت دیوارهای محکم خود سنگر گرفته بود و خشم هانری را به چالش کشید. ولی این خشم سلطنتی نبود که او را نگران میکرد، اگرچه نمیتوانست از خود بپرسد که پادشاه چگونه از اسارت دیانا مطلع شده است. منبع واقعی اضطراب او بیتفاوتی، هر روز تحقیرآمیزتر، زندانی مهربانش بود. نه فروتنی و نه توجه پیگیر، هیچکدام نتوانسته بود روحیه مغرور و متکبر مادام دو کاسترو را آرام کند. او همیشه همانطور بود -آرام، غمگین و باوقار -در مقابل فرماندار بسیارپرشور. و هر زمان که فرماندار جرأت میکرد کلمهای از عشق خود را بیان کند (اگرچه باید به انصاف گفت که هرگز از مرزهایی که عنوان جنتلمن به او تحمیل میکرد، تخطی نمیکرد)، عبارتی، همزمان غمانگیز و متکبرانه، قلب لرد ونتورث بیچاره را میشکست و غرور او را جریحهدار میکرد. او جرأت نمیکرد با دیانا نه از نامهای که به گابریل نوشته بود و نه از تالشهای پادشاه برای آزادی دخترش صحبت کند، تا این حد از یک کلمه تلخ یا سرزنش طنزآمیز از آن لبهای دوستداشتنی اما بیرحم وحشت داشت. دیانا متوجه شده بود که خدمتکاری که جرأت کرده بود یادداشت او را تحویل دهد، دیگر در خانه دیده نمیشود و کامالً میدانست که شانس ناامیدکنندهای او را ناکام گذاشته است. با این حال، او شجاعت خود را از دست نداد، دختر پاک و نجیب منتظر ماند و دعا کرد. او به خدا و در صورت نیاز به مرگ توکل داشت. در آخرین روز اکتبر، که گابریل در ذهن خود آن را به عنوان آخرین مهلت انتظار برای بازگشت مارتین گوئر در نظر گرفته بود، تصمیم گرفت از لرد ونتورث درخواست کند و به عنوان لطفی از او اجازه بخواهد که پیک دیگری را به پاریس بفرستد. حدود ساعت دو، او خانه پوکوی را ترک کرد، جایی که پیر در حال صیقل دادن شمشیری بود و ژان یکی از طنابهای عظیم خود را میبافت، و چند روز پیش، بابت خواهرشان، با چشمانی سرخ از گریه، از اتاقی به اتاق دیگر سرگردان بود و قادر به صحبت نبود، و مستقیما ً به عمارت فرمانداری رفت.
لرد ونتورث در آن لحظه مشغول کاری بود و برای گابریل پیغام فرستاد و خواهش کرد که پنج دقیقه صبر کند، آنگاه کامالً در خدمت او خواهد بود. تاالری که گابریل به آن راهنمایی شده بود، مشرف به حیاط داخلی بود. گابریل به پنجره نزدیک شد تا به حیاط نگاه کند و انگشتانش را به طور مکانیکی روی شیشهها به جلو و عقب حرکت داد. ناگهان، زیر انگشتانش، توجهش به حروفی جلب شد که با انگشتر الماس روی شیشه کشیده شده بودند. او با دقت بیشتری به آنها نگاه کرد و توانست با وضوح کامل این کلمات را تشخیص دهد: دیانا دو کاسترو. این امضائی بود که در انتهای نامه مرموزی که ماه قبل دریافت کرده بود، وجود نداشت. پرده ای روی چشمان گابریل افتاد و او مجبور شد برای جلوگیری از افتادن به دیوار تکیه دهد. پس پیشگوییهای او دروغ نگفته بودند. دیانا. در واقع دیانا، نامزدش یا خواهرش، کسی بود که این ونتورث هرزه در چنگش گرفته بود. او، موجود پاک و دوست داشتنی، جرات کرد از شور و اشتیاقش صحبت کند. با حرکتی غیرارادی، گابریل دستش را به سمت دسته شمشیر گمشدهاش برد. در آن لحظه لرد ونتورث وارد شد. همانطور که در دفعه اول انجام داده بود، گابریل بدون اینکه کلمهای بگوید، او را به سمت پنجره برد و امضای متهم را به او نشان داد. در ابتدا رنگ از رخ لرد ونتورث پرید. سپس با قدرت تسلطی که بر خود به میزان قابل توجهی داشت، گفت: "خیلی خوب، چه شده است؟" "آیا این نام آن زن خویشاوند دیوانهای نیست که شما مجبورید او را اینجا مهار کنید، سرورم؟" لرد ونتورث با تکبر پاسخ داد". ممکن است اینطور باشد. حاال چه میخواهید بگوئید؟" "اگر اینطور باشد، سرورم، من این زن خویشاوند شما را میشناسم -بدون شک یک خویشاوند بسیار دور. من او را اغلب در لوور دیدهام. من برده فداکار او هستم، همانطور که هر جنتلمن فرانسوی باید از دختری از خاندان سلطنتی فرانسه باشد". لرد ونتورث گفت": و بعد؟" «و بعد، سرورم، از شما میخواهم دلیلتان را برای نگه داشتن و رفتارتان با یک زندانی در جایگاه او توضیح دهید؟» «و فرض کنید، آقا، من از ارائه توضیح به شما خودداری کنم، همانطور که قبالً درخواست پادشاه فرانسه را رد کردهام؟» گابریل با تعجب تکرار کرد«: پادشاه فرانسه؟». . لرد ونتورث با خویشتنداری تمامنشدنی پاسخ داد«: مطمئناً. به نظر من، یک انگلیسی هیچ توضیحی برای اعمالش به یک پادشاه خارجی بدهکار نیست، به خصوص وقتی که ملت خودش با آن پادشاه در جنگ است. پس، جناب آقای ِد اکسمِ ه، اگر من هم از پاسخگویی شما امتناع کنم چه؟» گابریل فریاد زد«: من باید از شما بخواهم که رضایت مرا جلب کنید، سرورم». و شما بدون شک امیدوارید که مرا با شمشیری که فقط با اجازه من آنرا حمل میکنید و من در این لحظه حق دارم از شما بخواهم که آنرا به من تسلیم کنید». گابریل با خشم و اشتیاق فریاد زد«: اوه، سرورم. سرورم. . . شما باید هزینه این را هم به من بپردازید». لرد ونتورث پاسخ داد«: باشد، آقا و وقتی بدهیات را تسویه کردی، من بدهیام را انکار نخواهم کرد».
گابریل در حالی که دستانش را به هم میفشرد، فریاد زد«: ناتوان. در همان لحظهای که قدرت ده هزار مرد را دوست دارم، ناتوان». لرد ونتورث ادامه داد«: واقعا ً برای شما خیلی سخت است که ادب و قانون دستهایتان را ببندند. اما باید اعتراف کنید که برای یک اسیر جنگی و یک بدهکار، این روش بسیار راحتی است که با بریدن گلوی طلبکار و دشمنش، آزادی خود را به دست آورد و بدهی خود را بپردازد». گابریل در حالی که سعی میکرد کنترل خود را بازیابد، گفت: «سرورم، شما میدانید که من یک ماه پیش مالزمم را به پاریس فرستادم تا مبلغی را که شما را اینقدر نگران میکند، تهیه کند. آیا ممکن است مارتین گوئر با وجود اماننامه شما، در جاده زخمی یا کشته شده باشد؟ آیا پولی که برای من میآورد از او دزدیده شده است؟ این چیزی است که نمیتوانم بگویم. واقعیت غمانگیز این است که او دیگر برنمیگردد و من فقط آمده بودم تا از شما درخواست کنم که اجازه بدهید فرستاده دیگری را به پاریس بفرستم، زیرا شما به حرف یک جنتلمن ایمان ندارید و هرگز پیشنهاد نکردهاید که برای تهیه خونبها به من اجازه دهید خودم به پاریس بروم. اکنون، سرورم، شما دیگر حق ندارید آنچه را که میخواهم رد کنید، یا بهتر بگویم، من اکنون حق دارم بگویم که از آزادی من میترسید و جرات نمیکنید شمشیرم را به من پس دهید». لرد ونتورث گفت«: به چه کسی این را میگویید، در شهری انگلیسی تحت اختیار مستقیم من، و جایی که نباید به شما به هیچ وجه جز یک زندانی و دشمن نگاه شود؟» «ای سرورم، با صدای بلند فریاد میزدم، به هر انسانی که عقل و احساس دارد. به هر انسانی که قلب شریف یا نام شریفی دارد. به افسران شما که اموری را که شرافت در آن دخیل است درک میکنند، حتی به کارگرانی که غریزهشان آنها را روشن میکند. و همه با من علیه شما، سرورم، همنظر خواهند بود که با ندادن وسیلهی ترک این مکان به من، عدم شایستگی خود را برای فرماندهی سربازان شجاع نشان دادهاید». پاسخ سرد لرد ونتورث این بود«: اما تو فکر نمیکنی، آقا، که به جای اینکه اجازه دهی روح شورش را در میان افرادم گسترش دهی، فقط باید کلمهای بگویم، فقط دستم را باال ببرم، تا تو را به سیاهچال بیندازم که در آن فقط میتوانی مرا به دیوارهای کر و بیزبان متهم کنی». گابریل با لبهای فشرده و مشتهای گره کرده زیر لب گفت«. افسوس. این بیش از حد حقیقت دارد، ده هزار طوفان». مر ِد حس و عاطفه، در برابر بیاحساسی مر ِد آهن و برنج در هم میشکست. اما یک کلمه تمام چهرهی ماجرا را تغییر داد و گابریل و ونتورث را دوباره در یک سطح قرار داد. مرد جوانتر با اندوه گفت": دیانا عزیز. . . دیانا عزیز. متاسفم از اینکه نتوانستم در زمان نیازت کاری برایت انجام دهم". لرد ونتورث با لرز پرسید": چه گفتید، آقا؟ فکر کنم گفتی، دیانای عزیز. گفتی یا من حرفت را بد فهمیدم؟ آیا ممکن است که تو هم مادام دو کاسترو را دوست داشته باشی؟" گابریل فریاد زد": بسیارخوب، پس اگر باید بگویم، واقعا ً او را دوست دارم. شما هم او را دوست دارید، خودتان میگویید. اما عشق من به همان اندازه پاک و فداکارانه است که عشق شما پست و بیرحمانه است. بله، در برابر خدا و فرشتگانش، من او را تا سر حد پرستش دوست دارم". لرد ونتورث که کامالً از خود بیخود شده، پاسخ داد": پس تمام آنچه در مورد دخترپادشاه فرانسه و حمایتی که هر جنتلمن فرانسوی در بدبختی به چنین کسی مدیون است، چه بود؟ آه. . . تو عاشقشی، مگه نه؟ و تو مردی هستی که او بدون شک دوستش دارد. و وقتی میخواهد مرا عذاب دهد، یادش را زنده میکند. تو مردی هستی که او به خاطر عشق به او، از عشق من بیزار است. مردی که شاید بدون او میتوانست مرا دوست داشته باشد. آه. آیا تو همان مردی هستی که او دوستش دارد؟» لرد ونتورث، اما کمی قبل از این، با تمسخر و تحقیر، اکنون با نوعی وحشت توأم با احترام به مردی که مورد محبت دیانا قرار گرفته بود، مینگریست. در حالی که گابریل، با شنیدن سخنان رقیبش، چهره شاد و پیروزمند خود را هر چه بیشتر باال و باالتر برد.
او فریاد زد": آه، واقعا ً او مرا دوست دارد. او هنوز به من فکر میکند. میگویید او مرا میخواند؟ اوه، خوب، اگر او مرا میخواند، چرا، من به سراغش میروم -بله، به او کمک میکنم و نجاتش میدهم. بیا، پروردگار من، شمشیرم را بگیر، دهانم را ببند، مرا زندانی کن، و من هنوز راهی برای کمک به او و نجاتش پیدا خواهم کرد، زیرا او هنوز مرا دوست دارد، دیانای مقدس من. از آنجایی که او هنوز مرا دوست دارد، من تو را به چالش میکشم و تو را به مبارزه میطلبم. و اگرچه تو سالح در دست داری و من بیسالح هستم، مطمئنم که با عشق دیانا به عنوان سپر، بر تو غلبه خواهم کرد". لرد ونتورث، غرق در حیرت، زیر لب گفت": درست است، درست است. کامالً میتوانم باور کنم". گابریل گفت«: بنابراین دیگر از من بعید است که شما را به نبرد تن به تن دعوت کنم. پس نگهبانان خود را صدا بزنید و به آنها بگویید که اگر مایلید، مرا زندانی کنند. بودن در زندان در نزدیکی او و در عین حال، خود نوعی خوشبختی خواهد بود». سکوتی طوالنی برقرار شد. سرانجام لرد ونتورث با تردید آشکار زیادی گفت«: فکر میکنم از من خواستید که اجازه بدهم یک قاصد دوم برای تهیهی پول خونبهای شما به پاریس برود؟» «هدف من، سرورم، وقتی از شما خواستم چنین بود». فرماندار ادامه داد«: به نظر میرسد در سخنانتان مرا سرزنش کردهاید که به شرافت خود به عنوان یک جنتلمن ایمان نداشتم و از اینکه اجازه ندادم خودتان برای تهیهی پولتان بروید، با قولی که برای وثیقه من دادید؟» «کامالً درست است، سرورم». ونتورث گفت«: بسیار خوب، آقا. . . شما میتوانید همین امروز حرکت کنید. دروازههای کاله به روی شما باز خواهد شد. درخواست شما برآورده میشود». گابریل با تلخی گفت«: میفهمم، میخواهی مرا از او جدا کنید. اما فرض کنید من االن از ترک کاله امتناع کنم؟» لرد ونتورث در پاسخ گفت«: من اینجا ارباب هستم، آقا. و وظیفه شما نیست که از دستورات من سرپیچی کنید یا آنها را بپذیرید، بلکه باید تسلیم آنها شوید». گابریل گفت«: بسیار خوب، پس، من میروم، سرورم، اما بدون هیچ گونه قدردانی ویژه از سخاوت شما، به شما هشدار میدهم». «من نیازی به تشکر شما ندارم آقا». گابریل گفت«: من میروم، اما مطمئن باشید که مدت زیادی بدهکار شما نخواهم ماند و به زودی برمیگردم، سرورم، تا تمام بدهیهایم را یکجا بپردازم. آنگاه دیگر من زندانی شما نخواهم بود، و شما هم طلبکار من نخواهید بود، و دیگر دلیلی وجود نخواهد داشت که شمشیری که من به کمر بستهام با شمشیر شما تالقی نکند». لرد ونتورث با قدری ناراحتی گفت«: من ممکن است از این نبرد امتناع کنم، آقا، زیرا شانس بین ما برابر نخواهد بود. اگر من تو را بکشم، او از من متنفرتر خواهد شد. در حالی که اگر تو مرا بکشی، نتیجه این خواهد بود که او تو را بیشتر دوست داشته باشد. اما مهم نیست، من باید و باید بپذیرم. اما آیا تو نمیترسی»، او با لحنی غمانگیز اضافه کرد، «از اینکه مرا به افراط بکشی؟ وقتی تقریبا ً همه امتیاز با توست، آیا من حق ندارم از کسانی که هنوز میتوانم آنها را از آن خود بدانم، به ناحق استفاده کنم؟» گابریل با لرز گفت«: خداوند متعال و اشراف هر کشوری روی زمین، داوران شما خواهند بود، پروردگارمن. . . اگر آنقدر بزدل باشید که با ستم بر کسانی که قادر به دفاع از خود نیستند، انتقام خود را از کسانی که قادر به شکست دادنشان نیستی بگیرید». پس از مکثی، لرد ونتورث گفت:
«ساعت سه است، آقا، و شما تا ساعت هفت -ساعتی که دروازههای داخلی بسته میشوند -فرصت دارید تا آماده شوید و شهر را ترک کنید. در این فاصله، من دستور میدهم که شما آزاد باشید». «سرورم، ساعت هفت، کاله را ترک خواهم کرد». ونتورث دوباره گفت«: و مطمئن باشید که دیگر هرگز زنده وارد آن نخواهید شد، و حتی اگر موفق شوید مرا در نبرد تن به تن بیرون از دیوارها بکشید، اقدامات احتیاطی من به خوبی انجام خواهد شد (میتوانید به حسادت من در این مورد اعتماد کنید)، تا هرگز صاحب آن نشوید -نه، حتی دیگر هرگز مادام دو کاسترو را نخواهید دید». گابریل پیش از این چند قدم در راه خروج از اتاق برداشته بود. با شنیدن این آخرین کلمات، جلوی در ایستاد. او پاسخ داد«: آنچه میگویید کامالً غیرممکن است، سرورم. زیرا بسیار ضروری است که دیر یا زود دوباره دیانا را ببینم». «با این حال، برای شما قسم میخورم، اگر قرار باشد به وصیت فرماندار یک شهر یا آخرین سخنان یک مرد در حال مرگ احترام گذاشته شود، چنین نخواهد شد، آقا». «این اتفاق خواهد افتاد، سرورم -، نمیدانم چگونه، اما از آن مطمئنم». ونتورث با لبخندی تحقیرآمیز گفت«، در آن صورت، آقا شما باید کاله را با حمله تصرف کنید». گابریل لحظهای تأمل کرد. گفت«: من کاله را با حمله تصرف خواهم کرد، سرورم. خداحافظ». او سالم نظامی داد و از اتاق خارج شد و لرد ونتورث را در حالی که گویی به سنگ تبدیل شده بود، و در تردید بود که آیا باید لبخند بزند یا بترسد، ترک کرد. گابریل فورا ً به خانه پیر پوکوی بازگشت. او پیر را در حال صیقل دادن دسته شمشیرش، ژان را در حال گره زدن به طنابش و بابت را در حال آه کشیدن یافت. او مکالمهای را که با فرماندار داشت برای دوستانش تکرار کرد و عزیمت قریبالوقوع خود را اعالم کرد. او حتی حرف احتماالً بیمالحظهای که با آن از لرد ونتورث خداحافظی کرده بود را از آنها پنهان نکرد. سپس گفت: "حاال به اتاقم میروم تا مقدمات کار را فراهم کنم، و تو را با شمشیرهایت، پیر. تو را، ژان، با طنابهایت. و تو را با آههایت، بابِت، تنها میگذارم". او، همانطور که گفته بود، رفت تا همه چیز را برای عزیمتش با عجله آماده کند. حاال که آزاد شده بود، به نظر میرسید زمان به آرامی میگذرد تا اینکه بتواند به پاریس برود تا پدرش را نجات دهد و برای نجات دیانا به کاله برگردد. نیم ساعت بعد، وقتی از اتاقش بیرون آمد، بابِت را در پاگرد پیدا کرد. او پرسید": آقای ویکنت. . . آیا عازم هستید؟ دیگر از من نپرسید چرا اینقدر گریه میکنم؟" "نه، فرزندم. چون امیدوارم وقتی برگردم، دیگر گریه نکرده باشی". بابِت گفت«، من هم امیدوارم، عالیجناب، پس انتظار دارید که با وجود تهدیدهای فرماندار برگردید، نه؟» «قول میدهم که برگردم، بابِت». «و مالزم شما، مارتین گوئر، هم، گمان میکنم؟» «بله، مطمئنم».
دختر جوان پاسخ داد«: مطمئنید که مارتین گوئر را در پاریس پیدا خواهید کرد، جناب آقای داکسمه؟ او مرد نادرستی نیست، نه؟ البته که خونبهای شما را نگرفته است؟ او قادر به انجام. . . خیانت نیست؟» گابریل که از این سواالت کمی متعجب شده بود، گفت«: من حاضرم سوگند وفاداری به او را ادا کنم. مارتین، به خصوص از مدت کوتاهی پیش، خلق و خوی نامطمئنی دارد. و انگار دو مرد مختلف در وجودش هستند -یکی سادهلوح و بسیار ساکت در رفتار. دیگری حیلهگر و پر سر و صدا. اما گذشته از این شخصیت متغیر، او خدمتکاری قابل اعتماد و وفادار است». «و احتمال خیانت به یک زن بیشتر از فریب دادن اربابش نیست، مگر نه؟» گابریل گفت«: اوه، این موضوع دیگری است و اعتراف میکنم که در آنجا از طرف او پاسخگو نخواهم بود». بابِت بیچاره در حالی که رنگش پریده بود، گفت«: خیلی خوب، پس، عالیجناب، آیا لطف میکنید و این انگشتر را به او بدهید؟ او خواهد دانست که از چه کسی آمده و چه معنایی دارد». گابریل با یادآوری آخرین شب قبل از عزیمت مالزمش گفت «من آن را به او میدهم، با ِبت من آن را به او میدهم. اما کسی که آن را میفرستد، حدس میزنم، میداند که مارتین گوئر ازدواج کرده است». بابِت فریاد زد«: ازدواج کرده. پس، عالیجناب، انگشتر را نگاه دار، دور بینداز، هر کاری با آن بکن، به جای اینکه به او بدهی». «اما، با ِبت». . . کودک بیچاره زمزمه کرد«: ممنون، عالیجناب، و خداحافظ». او به طبقه دوم فرار کرد و به سختی به اتاقش رسید و روی صندلی افتاد که غش کرد. گابریل، غمگین و مضطرب از سوءظنی که ابتدا به ذهنش خطور کرده بود، در حالی که غرق در فکر بود، از پلههای خانه قدیمی پایین آمد. در پایین پلهها، ژان پوکوی را دید که با قیافهای بسیار مرموز به سمت او آمد. شهرنشین با صدای آهسته گفت«: آقای ویکونت، شما مدام از من میپرسید که چرا طنابهایی به این بلندی میسازم. نمیتوانم اجازه دهم که پس از خداحافظی تحسینبرانگیزتان با لرد ونتورث، بدون اینکه کلید معما را به شما بگویم، اینجا را ترک کنید. با اتصال دو طناب بلند و محکم، مانند طنابی که من میسازم، عالیجناب، با طنابهای عرضی کوچک، نردبانی با طول و استحکام زیاد به دست میآید. اگر کسی عضو گارد شهری باشد، همانطور که پیر بیست سال و من سه روز است، این نردبان، میتواند به راحتی در قطعات کوچک حمل شود و در زیر جایگاه نگهبانی روی سکوی برج هشت ضلعی قرار گیرد. سپس، در یک صبح تاریک در دسامبر یا ژانویه، فقط به خاطر کنجکاوی، میتوانیم هنگام نگهبانی، یک سر هر طناب را محکم به این قطعات آهن که به دیوارهای دفاعی سیمان شدهاند، وصل کنیم و سرهای دیگر را حدود سیصد فوت پایینتر به دریا بیندازیم، جایی که ممکن است یک قایقران شجاع در آن لحظه خود را پیدا کند». گابریل حرفش را قطع کرد«: اما، ژان عزیزم». . . بافنده دوباره گفت«: بیخیال، آقای ویکونت. اما اگر مرا ببخشید، دوست دارم قبل از رفتنتان چیزی را به عنوان یادگاری از خدمتکار فداکارتان، ژان پوکوی، به شما بدهم. این طرحی از دیوارها و استحکامات کاله است. من آن را برای سرگرمی خودم، در طول آن پیادهرویهای بیوقفه که شما را اینقدر شگفتزده کرده است، ترسیم کرده ام. آن را زیر نیمتنه خود پنهان کنید، و وقتی به پاریس رفتید، به خاطر من، گهگاه به آن نگاه کنید، خواهش میکنم». گابریل دوباره سعی کرد حرفش را قطع کند، اما ژان به او مهلت نداد، دستی را که مرد جوان به سمتش دراز کرده بود، فشار داد و با این کلمات خداحافظی کرد: "خداحافظ، آقای اکسمه. پیر را دم در منتظر خواهید یافت تا به شما ادای احترام کند. آنها ادای احترام مرا هم بشما ابالغ خواهند خواهند کرد". پیر جلوی خانهاش ایستاده بود و افسار اسب گابریل را گرفته بود.
ویکونت گفت". از مهماننوازی شما متشکرم، استاد، خیلی زود، حتی اگر خودم پولی را که به اندازه کافی مودبانه به من پیشکش کردهاید، برای شما نیاورم، آنرا ارسال خواهم کرد. با اجازه شما من مبلغ کمی را به عنوان انعام برای مستخدمین شما به آن اضافه خواهم کرد. در ضمن، لطفا ً این هدیه کوچک و درخشان را از طرف من به خواهر عزیزم تقدیم کنید". زرهساز گفت«: من آن را برای او میپذیرم، به شرطی که در عوض چیزی از من قبول کنید -این شاخی که به کمان زین تو آویزان کردهام. من آن را با دستهای خودم ساختهام و من حتی صدای آن را از فراز غرش اقیانوس طوفانی تشخیص خواهم داد -مثالً در هر یک از صبحهای پنجم هر ماه، وقتی که از ساعت چهار تا شش، روی برج هشت ضلعی که رو به دریا است، نگهبانی میدهم». گابریل گفت«: متشکرم». و دست پیر را به گونهای فشار داد که نشان میداد او را درک میکند. پیِر ادامه داد«: در مورد این سالحها، که از دیدن ساخت چنین مقدار زیادی از آنها توسط من شگفتزده شدهاید، من تمایل دارم متاسف باشم که چنین ذخیره بزرگی در دست دارم زیرا اگر روزی کاله محاصره شود، جناحی از ما که هنوز با فرانسه همدردی میکند، ممکن است این سالحها را به دست آورد و در قلب شهر، انحراف خطرناکی ایجاد کند». گابریل فریاد زد و دست شهروند شجاع را با گرمی بیشتری فشرد«. کامالً درست است». پ ِیر گفت«: با این سخنان، سفری خوش و آرزوی موفقیت برای شما دارم، آقای ِد اکسمه». «خداحافظ، و دیدار سریع ما». گابریل گفت«: به امید دیدار خیلی زود». او برگشت و برای آخرین بار برای پیر که در آستانهی در ایستاده بود، دست تکان داد. برای ژان که سرش را از پنجرهای در طبقهی اول بیرون آورده بود. و همچنین برای بابت که از پشت پردهای در طبقهی دوم، عزیمت او را تماشا میکرد. سپس اسبش را با کرد و با سرعت به راه افتاد. دستورات از طرف لرد ونتورث به دروازهی شهر فرستاده شده بود و هیچ اعتراضی به عزیمت زندانی که خیلی زود خود را در جادهی پاریس، تنها با اضطراب و امیدهایش یافت، نشد. آیا او میتوانست در بدو ورود به پاریس، رهایی پدرش را رقم بزند. یا آزادی دیانا دو کاسترو را در بازگشت به کاله؟
فصل پنجم: دنباله بدشانسیهای مارتین گر
جادههای فرانسه برای گابریل به اندازه مالزمش امن نبود و بهمین دلیل او مجبور بود تمام هوش و ذکاوت و تیزبینی خود را به کار گیرد تا از موانع و تأخیرها اجتناب کند. در واقع، با وجود تمام عجلهاش، پس از ترک کاله، چهارروز طول کشید تا سرانجام به پاریس برسد. اما خطرات سفر، در مجموع، نگرانی گابریل را کمتر از نگرانیاش از پایان آن میکرد. اگرچه او ذاتا ً به رویاپردازی عادت نداشت، اما سفر تنهاییاش تقریبا ً او را مجبور میکرد بیوقفه به اسارت پدرش و دیانا، به راه نجات آن موجودات عزیز و گرامی، به وعده پادشاه و به آنچه باید در صورت عدم موفقیت هانری در عمل به آن انجام دهد، فکر کند. اما نه، مقصود هانری دوم این نبود که اولین نجیبزاده مسیحیت باشد. بدون شک، عمل به سوگندش برای او دردناک بوده و به احتمال زیاد منتظر بازگشت گابریل بود تا قبل از صدور عفو برای کنت پیر، آن را به او یادآوری کند. اما مطمئنا ً او را میبخشید. و اگر این کار را نمیکرد؟ گابریل، هر وقت آن فکر غمانگیز از ذهنش میگذشت، احساس میکرد که انگار شمشیری قلبش را سوراخ میکند. او مهمیزهایش را به پهلوی اسبش میکوبید و دستش را به شمشیرش میکشید و معموالً این فکر غمانگیز و شیرین دیانا دو کاسترو بود که خشمش را از بین میبرد و روح آشفتهاش را آرام میکرد. با ذهنی آکنده از شک و اندوه بود که سرانجام صبح روز چهارم به دروازههای پاریس رسید. او تمام شب را سفر کرده بود و نور کمرنگ سپیده دم تازه شروع به تابیدن کرده بود، همانطور که در خیابانهای محله لوور سوار بر اسب بود. او افسار اسبش را نزدیک عمارت سلطنتی که هنوز بسته و ساکت بود، کشید و از خود پرسید که آیا باید آنجا منتظر بماند یا ادامه دهد. اما بیصبریاش باعث شد که از فکر هیچ کاری نکردن بیزار شود. او تصمیم گرفت فوراً به خانهاش، خیابان باغ سنت پل، برود، جایی که حداقل میتوانست امیدوار باشد در همان زمانی که مشتاق دانستن بود، خبری از آنچه از آن میترسید، بشنود. راهش به آنجا او را از کنار برجکهای اخمآلود شاتله عبور میداد. لحظهای در مقابل دروازه شوم ایستاد. عرق سردی پیشانیاش را خیس کرده بود. گذشته و آیندهاش پشت آن دیوارهای مرطوب پنهان بود اما گابریل مردی نبود که اجازه دهد احساساتش زمان زیادی را که میتوانست به طور مفید به عمل اختصاص دهد، به خود اختصاص دهد. بنابراین افکار غمانگیز خود را کنار گذاشت و به راه خود ادامه داد. وقتی به خانهاش رسید، که مدتها آن را ندیده بود، نوری از پنجرههای سالن پایینی میدرخشید. آلوئی ِز متعصب از قبل بیدار شده بود. گابریل در زد و همزمان نام خود را به زبان آورد. دو دقیقه بعد، در آغوش روح شایستهای بود که مانند مادر برایش بود. «آه. آیا واقعا ً تویی، عالیجناب؟ آیا واقعا ً تویی، پسر عزیزم؟» خانم نتوانست بیش از این چیزی بگوید. گابریل، پس از آنکه او را با محبت در آغوش گرفته بود، یکی دو قدم عقب رفت تا بهتر بتواند به او نگاه کند. در نگاهش سؤالی ناگفته وجود داشت که واضحتر از کلمات بود. آلوئیز فهمید، اما با این حال سرش را پایین انداخت و پاسخی نداد.
باالخره ویکونت پرسید«: پس خبری از دربار نیست». انگار از پاسخی که سکوت آلویز تلویحا ً به آن اشاره میکرد، راضی نبود. پرستار پاسخ داد«: هیچ خبری ندارم، آقا». «اوه، من هم همین انتظار را داشتم. اگر اتفاقی میافتاد، خوب یا بد، شما در اولین بوسه از گفتن آن به من دریغ نمیکردید. آیا چیزی نمیدانید». «افسوس. نه». مرد جوان با تلخی گفت«: میبینم چطور است. من یک زندانی بودم -شاید مرده. کسی دینش را به یک زندانی ادا نمیکند، چه برسد به یک مرده. اما من حاال اینجا هستم، زنده و آزاد، و باید حسابی برای من باز شود: چه با میل و رغبت و چه با زور، باید و باید بشود». آلوئیز فریاد زد«: اوه، مراقب باش آقا». «نترس، پرستار. آیا عالیجناب دریاساالردر پاریس است؟» «بله، آقا. او ده بار تماس گرفته و کسی را به اینجا فرستاده تا بداند آیا شما برگشتهاید یا نه». «بسیارخوب و عالیجناب دو ِگیز؟» «او هم برگشته است. مردم به دنبال اوهستند که بدبختیهای فرانسه و رنج شهروندان را جبران کند». گابریل گفت«: خدا کند که هیچ رنجی را که چارهای برایش نیست، پیدا نکند». آلوئیز با عجله ادامه داد«: در مورد مادام دو کاسترو، که قرار بود مرده باشد آقای مونموانسی متوجه شده که او در کاله زندانی است و آنها امیدوارند که به زودی او را آزاد کنند». گابریل با لحنی معنیدار گفت«: من این را میدانستم، و مانند آنها، امیدوارم همینطور باشد. اما، شما چیزی در مورد دلیل طوالنی شدن اسارت من نمیگویید -چیزی در مورد مارتین گوئر و تأخیر در بازگشتش نمیگویید. مارتین چه شده، خواهش میکنم؟» «او اینجاست، جناب، تنبل، احمق». «چطور. اینجاست؟ چه مدت است که اینجاست؟ چه کار میکند؟» آلوئیز که به نظر میرسید با کمی تلخی در مورد مارتین صحبت میکند، گفت«: او در طبقه باال، در رختخواب و خواب است. او میگوید که حالش خیلی خوب نیست، وانمود میکند که به دار آویخته شده است». گابریل فریاد زد«: به دار آویخته شده. . . به خاطر دزدیدن پول برای خونبهای من، همین». . . «پول فدیه تان را، آقا. . . شما فقط یک کلمه در مورد پول فدیهتان به آن احمق واقعی بگویید، خواهید دید که چه جوابی خواهد داد. او منظور شما را نخواهد فهمید. فقط تصور کنید، آقا، او با اشتیاق و عجله فراوان به اینجا رسید و پس از خواندن نامه شما، من ده هزار کرون زیبا را برایش شمردم. او دوباره رفت، بدون اینکه لحظهای را از دست بدهد. چند روز بعد چه کسی را باید ببینم که برمیگردد جز مارتین گوئر، سرافکنده و با چهرهای بسیار رقتانگیز. او ادعا کرد که حتی یک لایر هم از من دریافت نکرده است. او که خودش مدتی قبل از سقوط سنت کوئنتین زندانی شده بود، گفت که از سه ماه پیش از محل شما بیخبر بوده است. شما هیچ مأموریتی به او محول نکرده بودید. او را کتک زده و به دار آویخته بودند. او موفق به فرار شده بود و برای اولین بار از زمان جنگ به پاریس بازگشته بود. اینها داستانهای عاشقانهای هستند که مارتین گوئر از صبح تا شب، وقتی صحبت از فدیه شما میشود، با آنها ما را سرگرم میکند». گابریل گفت«: مسئله را توضیح بده، پرستار. من قسم میخورم که مارتین گوئر نمیتوانسته آن پول را تصاحب کند. او مطمئنا ً مرد نادرستی نیست و نسبت به ما وفادار واقعی است». «نه، عالیجناب، او نادرست نیست، اما میترسم که دیوانه شده باشد. آنقدر دیوانه که نه ایدهای دارد و نه خاطرهای. باور کنید او آنقدر دیوانه است که نیاز به مراقبت دارد. اگرچه ممکن است هنوز شرور نباشد، اما حداقل میتوان گفت
خطرناک است. من تنها کسی نیستم که او را اینجا دیدهام، زیرا همه مردم شما او را با شهادت خود غافلگیر میکنند. او واقعا ً ده هزار کرون دریافت کرد، که استاد الیوت در تهیه آن برای من در چنین مدت کوتاهی کمی مشکل داشت». گابریل گفت«: با این وجود، استاد الیوت باید خیلی بیشتر و حتی سریعتر جمع آوری کند. در واقع، من باید مبلغ بیشتری داشته باشم. اما در حال حاضر نیازی به نگرانی در مورد آن نداریم. باالخره روز روشن است. من االن به لوور میروم تا با پادشاه صحبت کنم». آلویز گفت«: چه میگوئید آقا. . . بدون لحظهای استراحت؟ به عالوه، فراموش میکنی که تازه ساعت هفت است و درها را بسته خواهی دید. آنها به سختی ساعت نه باز میشوند». گابریل گفت«: درست است، دو ساعت دیگر برای انتظار. ای خدا، به من صبر بده تا دو ساعت صبر کنم، همانطور که قبالً دو ماه صبر کردهام. در هر صورت، میتوانم آقای دو کولینی و آقای دو گیز را پیدا کنم». آلویز گفت«: نه، زیرا به احتمال زیاد آنها درکاخ لوور هستند. عالوه بر این، پادشاه قبل از ظهر پذیرای مهمانان نیست و میترسم که شما نتوانید او را زودتر از آن ببینید. بنابراین شما سه ساعت فرصت خواهید داشت تا با آقای آدمیرال و آقای سرلشکر پادشاهی صحبت کنید -این، همانطور که میدانید، عنوان جدیدی است که پادشاه در بحران جدی فعلی به آقای دو ِگیز داده است. در همین حال، آقای محترم، مطمئنا ً از خوردن چیزی و پذیرایی از خدمتکاران پیر و وفادار خود که مدتهاست بیهوده آرزوی بازگشت شما را داشتهاند، امتناع نخواهید کرد». درست در همین لحظه -گویی میخواست ذهن مرد جوان را مشغول کند و انتظار خستهاش را عمالً اغوا کند -مارتین گره، که بدون شک از ورود اربابش مطلع شده بود، با عجله وارد اتاق شد، حتی از شادی رنگپریدهتر از رنجی که متحمل شده بود. او فریاد زد«: چی. آیا تو هستی؟ آیا واقعا ً خودت هستی، عالیجناب؟» «اوه، چه خوشبختی». اما گابریل با استقبال بسیار سردی از ابراز خوشحالی ارباب بیچاره استقبال کرد. او گفت«: اگر از روی خوششانسی باالخره به اینجا رسیدهام، مارتین، باید قبول کنی که این به خاطر تالشهای تو نیست: زیرا تو تمام تالشت را کردی که من را برای همیشه زندانی کنی». مارتین با حیرت گفت«: چطور؟ . . . شما هم، عالیجناب. شما هم، به جای اینکه در همان کلمه اول، همانطور که امیدوار بودم، حق را به من بدهید، مرا به داشتن آن ده هزار کرون متهم میکنید. چه کسی میداند بعداً چه خواهد شد؟ شاید حتی تا آنجا پیش بروی که بگویی مرا مأمور کردهای که آنها را دریافت کنم و برایت بیاورم؟» گابریل، که کامالً از تعجب مات و مبهوت شده بود، گفت«: البته که این کار را کردم». مالزم فقیر با صدایی گرفته پاسخ داد«: پس خود شما هم باور دارید که من، مارتین گوئر، میتوانم پولی را که متعلق به من نیست، به طرز پست و رذلی تصاحب کنم -پولی که برای آزادی اربابم در نظر گرفته شده است؟» گابریل که لحن صحبت خدمتکار وفادارش او را تحت تأثیر قرار داده بود. خیلی جدی پاسخ داد«: نه، مارتین، نه. قسم میخورم سوءظنهای من هرگز باعث نشده که به صداقت تو شک کنم و من و آلوئیز همین را میگفتیم. اما پول از تو دزدیده شده یا وقتی داشتی پیش من برمیگشتی، آن را در جاده گم کردهای». مارتین تکرار کرد«: برمیگردم پیش شما. . . اما کجا، عالیجناب؟ از وقتی که با هم از سنت کوئنتین بیرون آمدیم، خدا مرا بکشد اگر بدانم شما کجا بودهاید. چطور میتوانستم پیش شما برگردم؟» «در کاله. مارتین. هر چقدر هم که مغزت سبک و احمق باشد، مطمئنا ً کاله را فراموش نکردهای». مارتین گوئر با آرامش گفت«: چطور میتوانم چیزی را که هرگز نمیدانستم فراموش کنم؟» گابریل فریاد زد«: چرا، بدبخت بدبخت، میخواهی در این مورد شهادت دروغ بدهی؟» او با صدای آهسته چند کلمه به پرستار گفت که بالفاصله اتاق را ترک کرد. سپس به مارتین نزدیک شد. گفت«: در مورد بابت چه میگوئی، ناسپاس؟»
مالزم متعجب پرسید «. بابت. چه بابتی؟» «همان که تو نابوش کردی، ای تبهکار». مارتین گفت«: اوه، بله -. . . گودوله. در مورد اسم اشتباه میکنید. اسم او گودوله است، عالیجناب، نه بابت. اوه، بله، دختر بیچاره. اما صادقانه به شما میگویم که من او را گمراه نکردم. او قبالً هم سقوط کرده بود. قسم میخورم». گابریل پاسخ داد«: چطور؟ . . یکی دیگر؟ اما این آخری را من چیزی در موردش نمیدانم. و هر که باشد، نمیتواند دلیلی مانند بابت پوکوی برای شکایت داشته باشد». مارتین گوئر جرأت نکرد صبرش را از دست بدهد. اما اگر در رتبهای برابر با ویکونت بود، اینقدر خودش را کنترل نمیکرد. او گفت«: یک لحظه صبر کنید، عالیجناب. همه اینجا میگویند که من دیوانهام و قسم به مارتین مقدس من واقعا ً معتقدم که همین که خودم را دیوانه بشنوم، دیوانه خواهم شد. با این حال، من هنوز عقل و حافظهام را دارم و در صورت نیاز، عالیجناب، اگرچه مجبور شدهام به اندازه دو نفر، رفتار خشن و بدبختی را تحمل کنم -، با این حال، در صورت نیاز، هر آنچه را که در طول سه ماه گذشته از جداییام از شما بر من گذشته است، با وفاداری کامل و از نقطه به نقطه برای شما تعریف خواهم کرد. حداقل»، او با عجله اضافه کرد«، تا جایی که خودم به یاد دارم». گابریل گفت«: راستش را بخواهی، بسیار خوشحال میشوم که بشنوم تو چگونه رفتار خارقالعاده خود را توضیح میدهی». «بسیار خوب. عالیجناب، پس از آنکه با هم سنت کوئنتین را ترک کردیم تا به گروه امدادی جناب دو والپرگ بپیوندیم، و پس از آنکه از هم جدا شدیم و هر کدام راه متفاوتی را در پیش گرفتیم (همانطور که باید به خاطر داشته باشید)، وقایع درست همانطور که شما پیشبینی کرده بودید، اتفاق افتاد. من به دست دشمن افتادم. همانطور که شما به من دستور داده بودید، سعی کردم با گستاخی راه خود را باز کنم، اما اتفاق بسیار عجیبی رخ داد -سربازان ادعا کردند که مرا به عنوان زندانی قبلی خود میشناسند». گابریل حرف او را قطع کرد و گفت«: بیا، بیا. ببین چطور هنوز شروع نشده سرگردان هستی». مارتین ادامه داد«: اوه، عالیجناب، از طریق بخشایش، بگذارید داستانم را آنطور که میدانم تعریف کنم. خودم هم درک مسائل برایم دشوار است. وقتی حرفم تمام شد، میتوانید انتقاد کنید. به محض اینکه دشمن مرا شناخت، عالیجناب، اعتراف میکنم که تسلیم سرنوشتم شدم زیرا میدانستم -و در واقع شما هم به خوبی من میدانید، عالیجناب -که من دو نفر هستم، و اغلب، و بدون هیچ هشداری، خو ِد دیگرم مرا وادار به انجام کاری میکند که از من راضی باشد. شاید باید بگویم«، ما سرنوشت خود را پذیرفتهایم». زیرا از این به بعد از خودم -یعنی از ما -به صورت جمع صحبت خواهم کرد. گودوله -دختر کوچک زیبای فالندری که او را ربوده بودیم -نیز ما را شناخت، که میتوانم در پرانتز بگویم، سیلی از ضربات را بر ما تحمیل کرد. حقیقتاً، ما خودمان به تنهایی نتوانستیم خودمان را بشناسیم. برای گفتن تمام بدبختیهایی که به دنبال داشت، و اینکه مالزم نگونبخت شما یکی پس از دیگری به دست چه تعداد ارباب مختلف، با لهجههای مختلف، افتاد، خیلی طول میکشد، عالیجناب". "بله. لطفا ً تسلیت خود را کوتاه کنید". «من از این رنجها و بدتر از آن میگذرم. به من اطالع داده شد که نفر دوم من قبالً یک بار فرار کرده بود و آنها به خاطر تقصیر او تقریبا ً مرا به باد کتک گرفتند. نفر اول من -که وجدانش را در دست دارم و شهادتش را برای شما تعریف میکنم -یک بار دیگر موفق به فرار شد، اما آنقدر احمق بود که اجازه داد دستگیر شود و درجا مرده رها شد، با این وجود من برای بار سوم فرار کردم. اما وقتی برای بار سوم به دلیل خیانت مضاعف شراب زیاد و یک آشنایی اتفاقی به دام افتادم، مقاومت کردم و با تمام خشم ناامیدی و مستی به جان خودم افتادم. خالصه، پس از اینکه بیشتر شب را به وحشیانهترین شکل مسخرهام کردند و شکنجهام دادند، جالدانم نزدیک صبح مرا به دار آویختند». گابریل با این باور که جنون خدمتگزار مطمئنا ً ناامیدکننده میشود، فریاد زد«: دارت زدند. مارتین. منظورت از این حرف چیست؟»
«منظورم این است، عالیجناب، که مرا با طنابی کنفی که محکم به چوبه دار وصل بود، بین زمین و آسمان باال کشیدند. و با تمام زبانها و لهجههایی که با آنها گوشهایم را نوازش کردهاند، همان چیزی که معموالً به دار آویخته شدن میگویند، عالیجناب. منظورم را واضح میگویم؟» «هیچ چیز خیلی واضح نیست، مارتین. چون راستش را بخواهید، برای مردی که به دار آویخته شده است». . . «من االن در شرایط بسیار خوبی هستم، عالیجناب، این یک واقعیت است. اما شما هنوز پایان داستان را نشنیدهاید. رنج و خشم من، وقتی خودم را در حال دار زدن دیدم، تقریبا ً باعث شد که از هوش بروم. وقتی به خودم آمدم، روی چمن تازه کشیده شده و طنابی که بریده شده بود، هنوز دور گردنم بود. آیا رهگذری مهربان، که از وضعیت من متأثر شده بود، تصمیم گرفته بود که چوبه دار را از میوه انسانیاش خالص کند؟ در واقع، انسانگریزی من مانع از این فکر میشد. من بیشتر تمایل دارم باور کنم که یک دزد حتما ً آرزوی غارت من را داشته و طناب را بریده تا بتواند با خیال راحت جیبهایم را بگردد. این واقعیت که حلقه ازدواج و مدارکم دزدیده شده بود، فکر میکنم مرا در بیان این ادعا بدون بیعدالتی به نسل بشر توجیه میکند. با این حال، طناب دارمن به موقع قطع شده بود و با وجود دررفتگی جزئی گردنم، موفق شدم از آنجا فرار کنم. بار چهارم، از میان جنگلها و مزارع، پنهان شدن در تمام طول روز، و سفر با نهایت دقت در شب، تغذیه با ریشهها و گیاهان وحشی -رژیم غذایی بسیار نامطلوبی که حتی گاوهای بیچاره نیز به سختی به آن عادت میکنند. سرانجام، پس از صد بار گم شدن، موفق شدم در پایان دو هفته به پاریس برسم و این خانه را پیدا کنم، جایی که دوازده روز بعد به آنجا رسیدم و پس از چنین تجربه سختی، با استقبالی نه چندان صمیمانه از آنچه انتظار داشتم، روبرو شدم. این داستان من است، عالیجناب». گابریل گفت": خوب، حاال به عنوان جبران این داستان شما، میتوانم داستان کامالً متفاوتی (در واقع کامالً متفاوت) را برایت تعریف کنم، جزئیاتی که من با چشمان خودم اجرای آن را دیدهام". مارتین با خونسردی پرسید": آیا این داستان نفر دوم من است، عالیجناب؟ اگر اجازه دهید جسارت کنم، و اگر شما آنقدر لطف کنید که آن را در چند کلمه برای من تعریف کنید، از شنیدن آن بسیار خوشحال خواهم شد". گابریل گفت«: داری مسخرهام میکنی، رذل؟» «اوه، عالیجناب. . . شما از احترام عمیق من به خودتان خبر دارید. اما، به طرز عجیبی، این بدل من دردسر زیادی برایم درست کرده، مگر نه؟ او مرا به مخمصههای بیرحمانهای انداخته است. بسیار خوب، با وجود همه اینها، نمیدانم چرا، اما به او عالقه زیادی دارم. به قول شرفم، معتقدم که در نهایت آنقدر ضعیف خواهم شد که یک بدذات را دوست داشته باشم». گابریل گفت«: واقعا ً بدذات». ویکونت احتماالً میخواست فهرستی از اعمال خالف آرنولد دو تیل را ارائه دهد، اما پرستارش حرفش را قطع کرد و به اتاق برگشت و مردی در لباس یک دهقان هم پشت سرش بود. آلویز گفت«. بسیار خوب، این یعنی چه؟ اینجا مردی هست که ادعا میکند برای اعالم مرگ تو، مارتین گوئر، به اینجا فرستاده شده است».
فصل ششم: شخصیت مارتین گر شروع به بازسازی میکند
مارتین با شنیدن سخنان وحشتناک بانو آلوئیز رنگ از رخسارش پرید و گفت": مرگ من". دهقان به محض اینکه چشمش به ارباب افتاد فریاد زد": خدایا به من رحم کن". مارتین گفت": آیا ممکن است خو ِد دیگرم مرده باشد؟ خدا را شکر. آیا باالخره از این تغییر مداوم خالص شدهام؟ آه. در کل، با کمی تفکر. . . اگر اینطور باشد، باید کمی متاسف باشم، اما هنوز هم نسبتا ً راضی هستم. چرا حرف نمیزنی، دوست من؟ حرف بزن". دهقان گیج شده وقتی از نزدیک به مارتین نگاه کرد و با دستانش او را لمس کرد، پاسخ داد«، چطور شده که اینجا پیش من هستی؟ قسم میخورم استاد، که من به سرعت هر چه تمامتر آمدم تا کار شما را انجام دهم و ده کرون را بگیرم و اگر شما با اسب نیامده باشید، استاد، کامالً غیرممکن است که در جاده از من سبقت گرفته باشید، و در آن صورت حتما ً شما را دیدهام». مارتین گوئر گفت«: مطمئنا ً. اما رفیق خوبم، من قبالً هرگز شما را ندیدهام و با این حال طوری صحبت میکنید که انگار مرا میشناسید». دهقان مبهوت گفت«: انگار من شما را میشناسم. منظورتان این است که من را اینجا نفرستادهاید تا بگویم مارتین گوئر به دار آویخته شده و مرده است؟» «مارتین گوئر. چرا، من مارتین گوئر هستم». دهقان دوباره گفت«: تو؟ غیرممکن. چطور میتوانستی از به دار آویخته شدن خودت خبر بدهی؟» مارتین پرسید«: اما چرا، کجا و چه زمانی چنین جنایتی را به تو گفتم؟» دهقان گفت«: آیا باید االن حقایق دقیق را به تو بگویم؟» «بله، همه چیز». «با وجود این واقعیت که داستانی برای من ساختی تا تعریف کنم». «بله. حاال دیگر اهمیتی ندارد». «بسیار خوب، پس، از آنجایی که حافظهات خیلی کوتاه است، همه چیز را به تو میگویم. اگر مرا مجبور به انجام این کار کنی، برایت بد میشود. شش روز پیش، صبح زود، سر کار بودم و داشتم مزرعهام را بیل میزدم»- مارتین پرسید«: قبل از اینکه جلوتر بروی، به من بگو مزرعهات کجاست؟» دهقان گفت«: میخواهی حقیقت واقعی را به تو بگویم، ارباب؟» «چرا، البته که میخواهم، ای حیوان».
«خوب، پس، مزرعه من پشت شهرک مونتارژی است. وقتی با یک کیسه مسافرتی بر پشتتان، از جاده میآمدید، من سر کار بودم».
مزرعه نزدیک مونتارژی
شما گفتید«: خوب، خوب، دوست من، داری چه کار میکنی؟ بیا جلو، چرا حرف نمیزنی؟» "دارم بیل میزنم، استاد. آمادهام به سواالت شما پاسخ دهم". "این کار شما چقدر به شما درآمد میدهد؟" "سال به سال، حدود چهار سو در روز".
"دوست داری در عرض دو هفته بیست کرون درآمد داشته باشی؟" "اوه، اوه". "بله یا خیر بگو". "بله، البته، که میل دارم چنین پولی داشته باشم". «بسیار خوب، پس در اینصورت باید فوراً به پاریس بروی. اگر خوب سرعت عمل داشته باشی، حداکثر ظرف پنج یا شش روز به آنجا خواهی رسید. از خیابان باغ سنت پل برو و خانهی ویکنت ِد اکسمه را پیدا کن. میخواهم به آن خانه بروی. ویکنت آنجا نخواهد بود، اما یک زن سالخوردهی مهربان به نام آلوئیز، پرستارش، را خواهی یافت و این چیزی است که باید به او بگویی. حاال، خوب گوش کن. تو خواهی گفت«: من اهل نویون هستم» (نویون، متوجه هستید، نه مونتارژی)«-، من اهل نویون هستم، جایی که یکی از آشنایانت دو هفتهی پیش به دار آویخته شد. نام او مارتین گوئر بود(». حتما ً آن نام مارتین گوئر را به خاطر بسپار)«. مارتین گوئر پس از دزدیدن پولی که همراهش بود، به دار آویخته شد تا از دزدی شکایت نکند». اما قبل از اینکه او را به پای چوبه دار ببرند، مارتین گوئر فرصت داشت به من التماس کند که بیایم و شما را از بدشانسیاش مطلع کنم تا، همانطور که خودش گفته بود، بتوانید برای فدیه اربابش پول جدیدی تهیه کنید. او به من قول داد که برای زحمتم ده کرون به من بدهی. من صبر کردم تا او را به دار آویختند و بعد آمدم». "بفرمایید، این چیزی است که باید به زن خوب بگویی. فهمیدی؟" من پاسخ دادم". بله، استاد، فقط شما در وهله اول بیست کرون گفتید، و حاال فقط از ده کرون صحبت میکنید". شما گفتید"، احمق. این هم ده کرون دیگر از قبل". من پاسخ دادم". خیلی خوب، ، اما فرض کنید این آلوئیز از من بخواهد ظاهر مارتین گوئر را توصیف کنم، زیرا من هرگز او را ندیدهام، و باید بتوانم بگویم که چه شکلی است". "به من نگاه کن". من به تو نگاه کردم. «بسیار خوب. حاال میتوانی مارتین گوئر را طوری توصیف کنی که انگار خودم هستم». گابریل که با دقت فراوان به این روایت گوش میداد، زیر لب غرغر کرد«: چه عجیب». دهقان ادامه داد«: حاال، ارباب، من اینجا هستم، آمادهام درسی را که به من آموختید تکرار کنم (چون دو بار آن را به من گفتید و من آن را از بر میدانم)، و شما را اینجا در مقابل خود میبینم. کامالً درست است که در جاده پرسه میزدم و ده کرون شما را در کابارههای کنار جاده سر میکشیدم، زیرا انتظار داشتم به زودی ده کرون دیگر را در جیبم داشته باشم. اما در هر صورت، من در زمانی هستم که شما تعیین کردهاید. شما شش روز به من فرصت دادید، و درست شش روز پیش بود که مونتارژی را ترک کردم». مارتین گوئر با ناراحتی و تفکر گفت«: شش روز. من شش روز پیش از مونتارژی آمدم. شش روز پیش در راه استان خودم بودم. داستان شما بسیار محتمل است، دوست من»، او ادامه داد«، و من به طور ضمنی به آن اعتقاد دارم». آلوئیز مشتاقانه مداخله کرد و گفت«: اما نه. . . این مرد وقتی ادعا میکند شش روز پیش در مونتارژی با شما صحبت کرده، مسلما ً دروغ میگوید، زیرا شما دوازده روز است که از این درها بیرون نیامدهاید». مارتین گفت«: کامالً درست است«». اما نفر دوم من». . . پرستار ادامه داد«: از طرف دیگر، او میگوید که فقط دو هفته از زمانی که شما در نویون به دار آویخته شدید میگذرد، در حالی که طبق گفته خودتان یک ماه پیش بوده است». سرپرست گفت«: بله، مطمئنا ً همینطور بوده است«». من امروز صبح که از خواب بیدار شدم فکر میکردم که فقط یک ماه از امروز گذشته است. با این حال، خو ِد دیگرم». . .
پرستار فریاد زد«: اوه، مزخرفه». گابریل مداخله کرد«: به نظر من این مرد باالخره ما را در مسیر درست قرار داده است». دهقان گفت«: اوه، واقعا ً اشتباه نمیکنید، آقای مهربان. آیا باید ده کرون خود را دریافت کنم؟» گابریل گفت«: بله اما باید نام و آدرس خود را نزد ما بگذارید. ممکن است روزی به شهادت شما نیاز داشته باشیم. من شروع به کشف برخی اعمال بسیار شیطانی کردهام، اگرچه سوءظنهای من هنوز به طور واضح مشخص نشدهاند». مارتین شروع به اعتراض کرد«: اما، عالیجناب». . . گابریل با لحنی تند حرف او را قطع کرد. گفت«: کافی است. آیا مراقب خودت هستی، آلوئیز عزیز، که این مرد با رضایت به راه خود برود؟ این موضوع به موقع رسیدگی خواهد شد. اما، میدانی»، او با صدای آهسته اضافه کرد«، که شاید مجبور شوم انتقام خیانت به مالزم را قبل از رسیدگی به خیانت به ارباب بگیرم». آلوئیز زیر لب گفت«: افسوس». گابریل ادامه داد«: االن ساعت هشت است. تا زمان بازگشتم، مردمان خوبم را نخواهم دید. زیرا باید وقتی درهای موزه لوور باز میشوند، در کنارشان باشم. اگرچه ممکن است نتوانم تا ظهر با پادشاه مالقات کنم، حداقل میتوانم با دریاساالر و آقای دو گیز گفتگویی داشته باشم». آلوئیز پرسید«: و وقتی پادشاه را دیدی، فوراً به اینجا برمیگردی، مگر نه؟» «فورا ً. نگران من نباش، دایه خوبم. انگار چیزی به من میگوید که از تمام این توطئههای تاریکی که دسیسه و گستاخی دور من تنیدهاند، پیروزمندانه بیرون خواهم آمد». آلویز گفت«: اگر خدا دعای خالصانهام را اجابت کند، قطعا ً خواهی آمد». گابریل پاسخ داد«: من میروم. تو اینجا بمان، مارتین، چون من باید تنها بروم. بیا، بیا، رفیق خوبم، ما تو را توجیه خواهیم کرد و به موقع تو را از خو ِد دیگرت رهایی خواهیم داد. اما میبینی که من توجیه و رهایی دیگری دارم که باید قبل از هر چیز به انجام برسانم. به امیددیدار مالقات سریعمان، مارتین. خداحافظ، پرستار». هر کدام دستی را که مرد جوان دراز کرده بود بوسیدند. سپس او خانه را تنها و پیاده، پیچیده در شنلی بزرگ، ترک کرد و با قیافهای جدی و متکبر، به سمت موزه لوور گام برداشت. پرستار با خود فکر کرد«: افسوس. من هم یک بار دیدم که پدرش رفت و او دیگر هرگز برنگشت».
پل شانژ، پاریس
درست زمانی که گابریل، پس از عبور از پل شانژ، در میدان گروو قدم میزد، متوجه مردی شد که مانند خودش در شنلی پیچیده شده بود، اما از جنس زمختتری بود و با دقت بیشتری نسبت به شنل خودش در جای خود قرار گرفته بود. عالوه بر این، این مرد آشکارا سعی داشت چهره خود را زیر لبه پهن کالهش پنهان کند. گابریل، اگرچه در ابتدا فکر
کرد که چهره و کالسکه یک دوست را میشناسد، با این حال راه خود را ادامه داد. اما آن ناشناس، به محض دیدن ویکنت ِد اکسمِ ه، ناگهان از جا پرید و پس از لحظهای تردید، ناگهان ایستاد و با احتیاط بسیار گفت: «گابریل، دوست من». در همان زمان، چهرهاش را تا حدودی آشکار کرد و گابریل دید که اشتباه نکرده است. او بدون اینکه صدایش را باال ببرد، بانگ زد«: عالیجناب کولینی. شما اینجایید؟ و در این ساعت؟» دریاساالر گفت«: هیس. اعتراف میکنم که در این لحظه هیچ تمایلی به شناخته شدن، جاسوسی و تعقیب شدن ندارم. اما وقتی شما را، دوست عزیزم، پس از این همه جدایی طوالنی و این همه نگرانی به خاطر شما دیدم، نتوانستم در برابر وسوسه نزدیک شدن به شما و گرفتن دستتان مقاومت کنم. چند وقت است که در پاریس هستید؟» گابریل گفت«: فقط از امروز صبح، و من در راه بودم تا اول از همه شما را در لوور ببینم». دریاساالر گفت«: بسیار خوب، اگر خیلی عجله ندارید، فقط چند قدم با من راه بروید. باید به من بگویید که در مدت غیبت طوالنیتان چه کارهایی انجام دادهاید». گابریل پاسخ داد«: هر آنچه را که میتوانم به وفادارترین و فداکارترین دوستانم بگویم، به شما خواهم گفت. اما اول، جناب دریاساالر، میدانم که اجازه میدهید از شما در مورد موضوعی که بیش از هر چیز دیگری در دنیا برایم جالب است، سؤالی بپرسم». دریاساالر گفت«: میتوانم تصور کنم که آن سؤال چه خواهد بود. اما آیا دوست عزیزم، نباید به خوبی بتوانی پاسخ مرا به آن پیشبینی کنی؟ مگر نه اینکه میخواهی از من بپرسی که آیا به قولم به تو عمل کردهام، آیا نقش باشکوه و ضروریات را که در دفاع از سنت کوئنتین داشتی به پادشاه گفتهام؟» گابریل پاسخ داد«: نه، عالیجناب. واقعا ً این چیزی نبود که میخواستم از شما بپرسم زیرا میدانم و یاد گرفتهام که به کالم شما اعتماد کنم، و کامالً مطمئنم که اولین فکر شما در بازگشت به پاریس این بود که به وعده خود عمل کنید و سخاوتمندانه به پادشاه، و فقط به پادشاه، اعالم کنید که تالشهای من در مقاومت طوالنی سنت کوئنتین نقشی داشته است. در واقع، شکی ندارم که شما در روایت خود از خدمات کوچک من به اعلیحضرت، اغراق کردهاید. بله، آقا، من همه اینها را بدون پرسیدن میدانم. اما آنچه نمیدانم، و آنچه از بزرگترین لحظهای که باید بدانم، است، پاسخ هانری دوم به سخنان محبتآمیز شماست». دریاساالر گفت«: افسوس. گابریل، هانری پاسخی جز این نداد که از من بپرسد چه بر سرت آمده است. من بسیار متحیر بودم که چه به او بگویم. نامهای که هنگام عزیمت از سنت کوئنتین برای من گذاشتی، به هیچ وجه صریح نبود و فقط قولم را به من یادآوری میکرد. من به پادشاه گفتم که میدانم تو از بین نرفته ای، اما به احتمال زیاد زندانی شدهای و از روی احساس ظرافت نخواستهای مرا از آن مطلع کنی». گابریل با اشتیاق پرسید«: و پادشاه. . . ؟» پادشاه گفت، دوست عزیزم«: خوب است». و لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست. سپس، هنگامی که من در حال تعریف از شکوه و عظمت لشکرکشیهای تو و تعهداتی که بر فرانسه و پادشاهش گذاشته بودی بودم، هانری مداخله کرد و با تکبر موضوع گفتگو را عوض کردو گفت«: دیگر بس است». و مرا مجبور کرد که از چیز دیگری صحبت کنم. گابریل با طنز تلخی گفت«: بله، دقیقا ً همانطوراست که فکر میکردم». دریاساالر پاسخ داد«: شجاع باش دوست من. مگر یادت نیست که در سنت کوئنتین به تو هشدار دادم که تکیه بر سپاسگزاری بزرگان جهان امن نیست؟» گابریل با تهدید گفت«: اوه، بله. . . برای پادشاه خیلی خوب بود که وقتی امیدوار بود من مرده یا در زندان هستم، فراموش کند، اما وقتی حقوقم را به او یادآوری کنم، همانطور که قصد دارم خیلی زود انجام دهم، متوجه خواهد شد که باید به خاطر بیاورد». موسیو دو کولینی پرسید«: و فرض کن حافظهاش همچنان ناقص باشد؟»
گابریل گفت«: جناب دریا ساالر، وقتی کسی مورد توهین قرار میگیرد، برای اجرای عدالت به پادشاه متوسل میشود. وقتی خود پادشاه توهین را مطرح میکند، چارهای جز درخواست انتقام از خدا ندارد». دریاساالر پاسخ داد«: من هم همینطورتصور میکنم، اگر الزم باشد، شما خود را وسیله انتقام الهی قرار میدهید». «شما درست گفتید، عالیجناب». کولینی ادامه داد«: در این صورت، هیچ مکان و زمانی بهتر از حال حاضر وجود ندارد تا گفتگویی را که زمانی در مورد دین مورد آزار و اذیت داشتیم به شما یادآوری کنم، زمانی که من با شما در مورد وسیلهای مطمئن برای مجازات پادشاهان، در عین حال خدمت به آرمان حقیقت، صحبت کردم». گابریل گفت«: اوه، بله. گفتگوی ما فقط در ذهنم بود. میبینید، حافظهام یاریام میکند. ممکن است در زمانی به وسیله شما، آقا، متوسل شوم -شاید علیه جانشینان هانری، اگر نه علیه خودش، زیرا راه حل شما به همان اندازه علیه همه پادشاهان مؤثر است». دریاساالر ادامه داد«: با این اوصاف، آیا میتوانید اکنون یک ساعت از وقت خود را به من بدهید؟» «پادشاه تا ظهر به کسی اجازه مالقات نمیدهد. وقت من تا آن ساعت متعلق به شماست». دریاساالر گفت«: پس با من به جایی که میروم بیا. تو از نسل نجیبی هستی و من شخصیت تو را به اثبات رساندهام، بنابراین از تو هیچ سوگندی نمیخواهم. فقط به من قول بده که در مورد افرادی که قرار است ببینی و چیزهایی که میشنوی سکوت مطلق را رعایت کنی». گابریل گفت«: قول میدهم یک کلمه هم بر زبان نیاورم». دریاساالر گفت«: پس دنبالم بیا، و اگر در لوور با بیعدالتی روبرو شدی، حداقل انتقامت را از قبل به دست خواهی گرفت. دنبالم بیا». کولینی و گابریل از پل شانژ و سیته عبور کردند و در هزارداالن ()labyrinthکوچهها و خیابانهایی که در آن زمان در محله سنت ژاک وجود داشت، غرق شدند.
هنوز کسی چیزی نگفته است. شروع یک گفتوگوی خوب میتواند از تو باشد.